از کارهای فنی خیلی خوشم میاد که این هم یک خاطره خوش به خاطرات قبلیم اضافه کرد.
صحبت از آوردن برقکار برای نصب یک مهتابی شد که ابوی گرامی مان یک نگاهی به ما انداخت که از صد تا فحش بدتر بود! کم نیاوردم و گفتم ما رو دست کم گرفتین ها، مگه نصب کردن یک مهتابی روی دیوار چکار داره که از عهدش بر نیام؟ ناسلامتی لیسانس مملکتیم ها! این افاضات را خدمت پدرمان کردم و یک فاز متر برداشتم و رفتم سراغ نصب مهتابی. خوب به اون سادگی ها هم نبود! با یک مصیبتی روی دیوار جای پیچ درست کردم و عملیات نصب روی دیوار تموم شد.

فازمتر را برداشتم و سیمها را یک چک کردم که برق نداشته باشه، فازمتر چیزی نشان نداد و دو سر سیم ها را با دست به هم تاباندم و چسب زدم و قاب را سرجایش گذاشتم. لامپ مهتابی را سرجایش گذاشتم و کمی پیچاندم که دیدم ای داد بیداد! بدون زدن کلید لامپ روشن شد!! خاک توی سر این سازندگان فازمتر بکنند! یعنی این سیمای لخت به همین سادگی می تونست یک جوان ناکام روی دست مملکت بگذارد!
پی نوشت :
11 اردیبهشت، سالروز وفات گل آقای ما؛ کیومرث صابری فومنی...
مردی که طنز امروز ایران او را فراموش نخواهد کرد...
یادش گرامی.

* یک تعداد خاطره از دوره خدمتم هست که هنوز مکتوب نکردم. سعی می کنم به مرور اونها رو هم بنویسم تا ببینیم بعد خدا چی می خواد!
نارگیل!
آسایشگاه ما در دروه آموزشی طوری ساخته شده بود که پنجره ها در ارتفاع قرار داشت و برای باز و بسته کردن پنجره بچه ها از کمد و تخت ها برای بالا رفتن کمک می گرفتن. اون شب همه تازه از «برنامه سین» آزاد شده بودیم و روی تخت پوتین ها و لباس هامون رو عوض می کردیم. یکی از سربازها به سختی از کمدها بالا رفت و خودش رو به پنجره رسوند و اون رو باز کرد.
بچه ها می خواستن سر به سرش بگذارن. یکی خیلی بلند صداش زد : «آهای! فلانی!» سربازی که بالا رفته بود از همون بالا خیلی جدی گفت : «فلانی نه! آقای فلانی!!» اونی که صداش زذه بود معذرت خواست و گفت : «ببخشید! آقای فلانی! اگه امکان داره چند تا نارگیل از اون بالا بندازین پایین!!»

حساب سیبای بانک مسکن!
رئیس از من خواست به نزدیک ترین بانک ملی که باجه سیبا داره بریم. چند خیابان که رد شدیم جلوی بانک رسیدیم. آخر سال هست و بانک حسابی شلوغ بود. با هزار مصیبت جای پارک پیدا کردم. بعد رئیس یک کاغذ بهم داد و گفت به این حساب پول بریز. روی کاغذ خیلی واضح نوشته بود «بانک مسکن!». پرسیدم : قربان! این مال بانک مسکن هست، چه ربطی به بانک ملی و سیبا داره؟ رئیس خیلی جدی گفت : مگه همه ی این شماره حسابهای ده رقمی سیبا نیست؟!
پی نوشت :
1- ان شاء ا... سعی می کنم باز هم بنویسم.
2- پیشنهاد می کنم این نقد حاجی و این نقد بهمن رو درباره سریال های نوروزی اعم از چاردیواری، زن بابا و دارا و ندار بخوانید.
بعله! بالاخره دوست خوبم علیرضا میرحسین روی ما رو زمین ننداخت و دعوتمون کردن تا هفت تا از کتابهای باحالی که خوندم رو بنویسم. دو تا نکته : 1) کتابهای خوب زیادی هست که هنوز نخوندم. 2) کلا با کتابهای قطور و رمان مشکل دارم! کمتر پیش میاد که برای خوندنشون وسوسه بشم :-(
1- در رؤیای بابل - ریچارد براتیگان: از خوندن کتابهاش واقعاً لذت می برم.
2- نینوچکا (فیلمنامه) - بیلی وایدر: یک زن کمونیست در مقابل یک فرانسوی روشنفکر! خیلی جالبه.
3- شوایک - یاروسلاوهاشک : جزو معدود کتابهای قطوری که دست گرفتم. یک سرباز احمق!
4- ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر - لوئیس ساکار : یک کلاس روانشناسیه.
5- رزیتا خاتون - سید مهدی شجاعی : نویسنده بزرگیه. این کتابش رو خیلی وقت پیش خودنم.
6- از قر و قمبیل های قلمی بی قال و قیل - بزرگمهر حسین پور : متن نداره. ولی میشه حدس زد مجموعه کمیک استریپ های بزرگمهر توی یک کتاب چقدر می تونه جالب باشه.
7- وغ وغ ساهاب - صادق هدایت : برای اون زمان واقعاً نوآوری کرده.
چند تا فیلم باحال هم که به نظر من جالب بوده رو می نویسم.
نکته : این فیلمها تقریباً هیچ کدوم شامل ژانر های اکشن، وحشت، تخیلی و مبارزه ای نمیشه! (بجز ششمی)
1- امیلی 2001 : خیلی عالیه. کارگردان فوق العاده ایه.
2- زندگی زیباست 1997 : بنینی می خواد بگه در سخت ترین شرایط هم زندگی زیباست.
3- رهایی از شاوشنگ 1994 : احساسی خیلی خوبی بعد از دیدن فیلم به آدم دست می ده.
4- فیلم سیمسون ها 2007 : شاید 5 بار دیدمش. هنوز هم که میبینم خندم می گیره.
5- مری و مکس 2009 : ارزش چندین بار نگاه کردن رو داره.
6- گلادیاتور 2000 : روح حماسی و وفاداریش خیلی تأثیر گذاره.
7- لیلی با من است 1374 : معتقدم کمال تبریزی در اون سالها کار خیلی بزرگتری از ده نمکی انجام داد.
خدمت با همه «پستی ها، فرورفتگی ها و کاستی هاش» از امروز تمام شد... ترخیص... نقطه سر خط!
روز آخر خیلی دراماتیک و فیلم هندی شد! از روبوسی با سرهنگ گرفته تا عکس های یادگاری با رؤسا. خلاصه چهار گوشه زمین خدمت رو بوسیدم و خداحافظ. کلاهم هم بیفته دیگه بر نمی گردم (البته اینو خیلی جدی نگیرین، چون برای تسویه حساب و گرفتن کارت باید برگردم!)
در ادامه این مطلب تعدادی از عکس های یادگاری و دست خط رئیس رو می گذارم.
مطلب ادامه دارد
نسخه های روزهای آخر!
دوستان : چند روز دیگه ؟! تموم شد باید شیرینی ما رو بدی ها.
رئیس : توی این چند روزی که از خدمتت مونده بیشتر تو اداره بمون و آمارها و بولتن و کارهای عقب افتاده رو انجام بده.
کادری ها (نوع 1) : به این زودی کجا می خوای بری؟ توی تعطیلات عید به کسی تسویه حساب نمیدن! باید بمونی و خدمت کنی.
کادری ها (نوع 2) : والا از زمانی که ما استخدام شدیم شما داری خدمت می کنی! الانم که نزدیک بازنشستگی مونه هنوز خدمتت تموم نشده؟!
اقوام (نوع 1) : خوب به سلامتی حالا که خدمتت داره تموم میشه می خوای بعدش چکار کنی؟ فکری کردی؟
اقوام (نوع 2) : کجا می خوای بری؟ الان که واسه کسی کار پیدا نمیشه. همون جا بمون که ما هم یه پارتی پلیس داشته باشیم!
اقوام (نوع 3) : حالا که خدمتت هم تموم شد! دیگه نمی تونی به بهانه سربازی مهمونی های فامیل رو بپیچونی!
مادربزرگ : حالا که سربازیت تموم میشه وقتشه سر و سامون بگیری!!
خانواده : یک دوربین ببر اداره و با رئیسات عکس بگیر که یادگاری داشته باشی!
بهمن مهران : سعی کن توی این چند روز باقی مونده طنزهای متفاوتی از خدمتت بنویسی.
غرغرو : خدایا! فقط بی دردسر تموم بشه!
رئیس با پیشوند «آقای» از توی اتاقش صدام می کنه. یادم نمی یاد آخرین باری که بهم آقا گفته کی بوده. وارد میشم و احترام می گذارم. سرهنگ آرام و منطقی تر از همیشه به نظر میاد. با خودم گفتم: حیف! کاش یک برگه درخواست مرخصی تشویقی داخل جیبم بود که با این ژست مهربونش حتماً موافقت می کرد!
خیلی خودمونی می گه: بشین کارت دارم. با این پرسش که چقدر از خدمتت مونده سر صحبت رو باز می کنه. بهش میگم با اجازتون چند روز دیگه تموم میشه. چند لحظه بدون اینکه پلک بزنه به صورتم نگاه می کنه. مثل کسی که خیلی ناراحت شده. انگار چیزی توی گلوش گیر کرده. به زحمت میگه «من تا حالا سربازی به خوبی تو نداشتم!» عینکش رو برمی داره و کمی چشم هاش رو می ماله. میگه : این چند روز آخر خدمتت رو هم بهت مرخصی تشویقی می دم که به کارهات برسی. نصیحتم می کنه: سعی کن تو زندگیت مرد باشی، به کسی ظلم نکن، این زندگی همش آزمایشه و مهم اینه که از آزمایش سربلند بیرون بیای.
دوباره مثل اینکه چیزی توی چشمش رفته. سعی می کنه با دستمال تمیزش کنه. بعد از داخل کشوی میز یک پاکت در میاره. میگه : اینو به عنوان یادگاری برات گرفتم ، ناقابله. شب بازش کن. پاکت رو بر می دارم. احترام می گذارم و به سمت در می رم. انگار واقعاً چیزی توی گلوش گیر کرده. سرهنگ چند بار گلوش رو صاف می کنه و میگه : بگو یک لیوان برام آب بیارن.

شب قبل از اینکه بخوابم میرم سراغ پاکت. بازش می کنم. یک بسته نسبتاً بزرگ داخلش گذاشته. بوی خاصی میده. بازش می کنم. دانه های قرمز رنگی روی زمین می ریزه. بوش منو یاد چلو کبابی می اندازه! یک کاغذ داخلش هست روش نوشته :
بسمه تعالی
از : سرهنگ [……]
به : ستواندوم وظیفه [……]
موضوع : ادامه خدمت
سلام علیکم
احتراماً در بررسی های بعمل آمده مشخص شد وبلاگی با عنوان «طنزدونی» و نویسندگی فردی معلوم الحال بنام غرغرو اقدام به انتشار خاطراتی طبقه بندی شده از محیط کاری این اداره می نماید. لذا با عنایت به محرمانه بودن برخی موارد ذکر شده و همچنین ارائه تصویر تاریک از محل خدمت و تخریب چهره عناصر دلسوز نظام و نیز ارتباطاتی که بین شما و این وبلاگ متصور می باشد ، کارت پایان خدمت شما بوسیله پانچ به چندین سوراخ مزین گردید!
مع الوصف 17 ماه خدمت جنابعالی کأن لم یکن تلقی شده و می بایست جهت تجدید خدمت خود را به پاسگاه تاسوکی واقع در استان سیستان و بلوچستان معرفی نمایید. ضمناً بمنظور انجام مراحل تسویه حساب و ترخیص جنابعالی به پیوست مقداری «سماق» جهت مکیدن ارسال می گردد.
امضا: سرهنگ [……]
88/12/15
ولی اگه واقعیتم پیدا کنه خیلی تعجب نمی کنم!
> بمناسبت...بمناسبت...حالا مناسبتش زیاد مهم نیست! قصد دارم از این تریبون وبلاگ های طنز و غیره ای که سعادتی عظمی نصیبشان می شود و به کلیک های حیات بخش بنده مزین شوند را یک پنبه زنی کنیم اساسی! قبلا در اینجا هم پنبه برخی دوستان را زده بودیم ولی اینبار تراختور(!) را روشن کرده و سایر دوستان را از ریشه هرس می کنیم! تا ان شاا... قلم به دستان طنزنما و رقبای بی مزد و مواجب نصایح ما را که تابحال به هیچ کار نیامده آویزه گوش سازند و در سال 1389 که سال ببر نامیده اندش سقف را بشکافند و طرحی توپ در اندازند!
> طنزهای زهرا دُرِّی : اگر دنبال شعرهای پوست کنده و آپ تو دیت می گردید... اگر با سیاستمداران رابطه خوبی ندارید... اگر فکر می کنید با هر چیزی می شود شوخی کرد... اگر فکر می کنید وبلاگ می تواند ابزاری برای نوشتن اشعار بدون سانسور باشد... چرا فکر می کنید جوابتان را پیدا کرده اید؟ زهی خیال باطل!
دمش گرم ها : بروز – بدون سانسور –دارنده چندین کتاب منتشر شده- جزو معدود خانم های طنزپرداز!
ان شاء ا... ها : دامین اختصاصی ثبت کند - در مورد مسائل امنیتی وبلاگ محتاط باشد تا مجدداً هک نشود– از کتابهایش برای ما هم بفرستد (صلواتی!)
> منو برق گرفته!!! : اگر نخواد مطلب طنز بنویسه بازم طنز از کار در میاد! بیان شیرین و نثر روانی دارد. نوشته ها بیشتر به نقل خاطرات و احساسات شخصی اختصاص دارد. جزو معدود وبلاگ هایی هست که حتی خواندن پست های بلندش هم اصلاً خسته کننده نیست. قالب ساده ای دارد. وقتی توی اسم وبلاگش سه تا علامت تعجب داره میشه حدس زد در پست هاش چه تعداد علامت تعجب به کار رفته!
دمش گرم ها: ساده و روان – صمیمی و شیرین – احترام به مخاطبان – وبلاگ مورد علاقه من!
ان شاء ا... ها : همکاری با نشریات را گسترده تر کند – یک دامین کوتاه ثبت کند که طول دامنه فعلیش از ارتفاع دماوند بیشتر است – جدی تر باشد و استعدادش را در سایر زمینه های طنز هم به کار بگیرد
> پارک ممنوع؛ والا پنچر می شوید : این نام اشاره به مجموعه وبلاگ ها، فتوبلاگ ها و سایت هایی دارد با مدیریت یک آدم شوخ! اگر ازش بپرسید هوا چطوره؟ فردا یک وبلاگ می زند با موضوع هواشناسی! خلاصه موجودیست با قلم خوب بعلاوه ایده های جالب بعلاوه پشتکار بعلاوه سلیقه که می شود رضا احسانپور!
دمش گرم ها : دانش و اطلاعات کافی در طراحی وبلاگ – فعال... خیلی فعال! – دیدگاه متفاوت – آینده در حد تیم ملی
ان شاء ا... ها : تأسیس وبلاگ های جدید را بیخیال شود – طوری ادامه مسیر دهد که از دایره سلیقه مخاطب خارج نشود - به فکر چاپ یک کتاب به سبک رضااحسانپوری باشد
مطلب ادامه دارد
سوتی در حد تیم ملی!
درب اتاق رئیس به اتاقی باز میشه که سربازان کارهای اداری رو انجام می دهند. اونجوری که ما آزمایش کردیم تقریباً تمام صحبت های ما بصورت واضح در اتاق رئیس شنیده می شه و روی همین حساب وقتی رئیس هست اصلاً حرف های غیر پاستوریزه نمی زنیم.
امروز صبح رئیس از اتاقش اومد بیرون و گفت: سرهنگ فلانی با من کار دارن، من میرم اتاق ایشون. وقتی که رئیس رفت بلافاصله کار رو تعطیل کردیم و قرار شد من برم برای صبحانه ساندویچ بخرم. وقتی برگشتم پرسیدم: رئیس برگشته؟! گفتن نه. ساندویچ ها رو توزیع کردیم و خلاصه صفاسیتی! از هیچ مسخره بازی و چرت و پرت گفتنی حتی درباره خود رئیس دریغ نکردیم. اینقدر بلند بلند حرف می زدیم که گفتم اگه الان رئیس بیاد همه ما رو می فرسته هنگ مرزی خدمت کنیم. بچه ها حتی این رو هم مسخره کردن!
بعد از خوردن ساندویچ ها بدون اینکه در بزنم رفتم توی اتاق رئیس. دیدم رئیس قبراق و سر حال پشت میزش نشسته! لبخند روی لبم خشک شد! درست مثل کسی که عزرائیل رو دیده.

تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که ازشون بپرسم «چایی می خورن؟! » بعد در رو بستم و دقیقاً 15 دقیقه بی صدا و بدون وقفه خندیدیم! سرخ شده بودیم و اشک از چشم هامون در اومده بود. صحنه اینقدر عجیب و دور از انتظار بود که نمی تونستیم جلوی خودمون رو بگیریم، ولی کاملاً بی صدا می خندیدیم تا بیشتر از این گند نزنیم. یکهو رئیس از داخل اتاق داد زد : «اگه چیز خنده داری هست بگین ما هم بخندیم!!» این حرفش مثل کبریت روی انبار کاه بود و خنده های قاه قاه و بلند بلند شروع شد...
بعداً بچه ها گفتن که از دیدن قیافه من وقتی رئیس رو دیدم خشکم زده بود بی اختیار خندشون گرفته. قیافم احتمالاً خیلی دیدنی بوده.
مثل اینکه وقتی من نبودم بقیه سربازها چند دقیقه ای از اتاق بیرون رفته بودن و هیچ کس برگشتن رئیس رو ندیده بود. تا یک ساعت هیچ کدوممون از خجالت تو اتاقش نرفتیم.
پی نوشت :
1- حیف که بعضی خاطرات مثل این رو نمیشه با اسم خودت بنویسی. وگرنه بعضی سوتی های من می تونه اینجا خوب بدرخشه!
2- میگن بعلت قطع کابل جاسک-فجیره اینترنت تا اطلاع ثانوی اختلال دارد! ولی بعضی از دوستان می گن با یک سری "چیز ...ـن ها" به طرز شگفت انگیزی تونستن کابل رو وصل کنن! الله اکبر!
3- روز 22 بهمن همه بچه های خوبی باشین! لااقل فکر سربازهای خسته هم باشید ... باور کنید دعاتون می کنن...
خشمِ شبِ یواش !
در دوره آموزشی یک شب پست نگهبانی ام نزدیک آسایشگاه سربازان دیپلم بود. شب اولی بود که آنها به سربازی آمده بودند. دوری از خانه و هزار و یک جور مشکل عاطفی مخصوصاً برای دیپلم ها که سن و سال کمتری داشتند قابل تصور بود.
حدوداً نیمه های شب بود و همه خواب بودند که نگهبان یکی از آسایشگاهها با دوستش به سمت من آمدند و گفتند می خواهند سربازان جدید را اذیت کنند. خواستم منصرفشان کنم ولی فایده نداشت.
وارد آسایشگاه شدند و چراغها را روشن کردند و کلی داد و بیداد راه انداختند که این چه وضعیه و چرا نگهبان ندارید و چرا بدون لباس نظامی خوابیدید(!) و باید وسایل و ساک ها بازدید بشه و... سربازان جدید هم که از همه جا بی خبر به خط شده و کلی ترسیده بودند! اون وسط یک نفر پرسید: «الان این خشم شب حساب میشه؟! »اون دو تا مارمولک هم گفتن : بعله! خشمِ شبِ یواشه!
خلاصه چند نفر را نگهبان و ارشد تعیین کردند که تا صبح نگهبانی بدهند و بالاخره دست از سرشان برداشتند.
بیچاره ها... حتم دارم سربازهای بیچاره هنوزم که هنوزه نفهمیدن اون برنامه شب اول خدمتشون، تفریح مضحکی برای دو تا سرباز سادیسمی بوده!
پی نوشت :
1- چه می کنه «کاپیتان باقری!»
2- بعد شهرآورد داشتم چرت می زدم که رئیس زنگ زد و گفت برم برای بچه اش فلان کتاب رو از فلان جا بخرم!
تو رو خدا رو که نیست...!
منم خیلی راحت دروغ گفتم که امشب ماشین ندارم!
قطعاً به خاطر این 17 ماه خدمت می رم توی « جهنم اسفل السافلين»!
3- به خاطر اینکه این زنگ تلفن بی محل سرم حسابی درد می کنه و الان قرص خوردم.
4- کسی می دونه اون لاک پشتی که امروز با کاوشگر 3 رفت فضا کی بر می گرده؟!

درست است که مردم ما مردمی فهمیده ، آگاه و با روحیه بالا هستند، ولی دیدن بقایای این تابوت های پرنده در باند فرودگاه مشهد چندان تأثیر مناسبی در روحیه مسافران ندارد! بنظر می رسد مهندسین خلاق کشور باید فکری به حال این بقایای هواپیماها در باند فرودگاه هاشمی نژاد مشهد بکنند، مثلاً پیشنهاد می کنیم:
1- یک پولی کف دست تولیدکنندگان محترم این هواپیماها بگذارند تا شاهکارهایشان را بردارند و به کشورشان برای بازیافت برگردانند.
2- یک خیابان یا میدان را به پاس زحمات خلبانان آنها نامگذاری کرده و هواپیماها را عنوان زیباسازی فضای شهری در آن محل استفاده کنند.
3- نمایشگاهی از این هواپیماها ترتیب دهند و بلیط فروشی کنند که هم در آمدش از زمان سالم بودن آنها بیشتر است و هم در جذب گردشگران خارجی بسیار موثر خواهد بود!
4- بهترین کار اینست که با سر هم کردن آنها یک "توپولف ملی" طراحی کنند!
اگر فکر می کنید که با خدمت در محیط اداری خیلی خوش بحالتان می شود...
اگر به اصول بهداشتی پایبند هستید...
اگر بیماری قلبی دارید...
اگر از دیدن صحنه های ناجور "گلاب به روتان" می شوید...
در ادامه مطلب عکسی هست که بهتر است نبینید!
مطلب ادامه دارد
آداب مرخصی!
گرفتن مرخصی از رئیس ما آداب خاص خودش رو داره. این شرایط باید مهیا باشه :
- موهات کوتاه و وضعیت ظاهریت مرتب باشه.
- جدیداً سوتی نداده باشی.
- در چند روز اخیر به کسی مرخصی نداده باشه.
- اون روز خوش اخلاق باشه و قسط و چک نداشته باشه.
- مرخصی دقیقاً از فردا باشه و از چند روز جلوتر اقدام نشه.
- تاریخ مرخصی قبلیت اینقدر دور باشه که نتونه بگه تازه مرخصی رفتی.
- جلسه نداشته باشه که بهانه بیاره و بخواد بیرون بره.
- ترجیحاً آخر وقت اداری باشه.
- آماده باش و تعطیلی رسمی در چند روز آینده در کار نباشه.
- ماشین سازمان که تحویلت هست تمیز و بی عیب و نقص باشه.
- همه سربازهای دیگه در جریان باشند و نخوان مرخصی بگیرن.
تازه بعد از اینکه همه این موارد رعایت بشه با کلی غرغر و نق زدن زیر درخواستت برای کارگزینی می نویسه :
در صورتی که «مرخصی استحقاقی به اندازه کافی داشته باشد» موافقت می شود!
درست مثل اینکه داره از جیبش خرج میشه!
سال به سال... دریغ از پارسال!
سربازهای جدیدی که آمدند بندگان خدا دچار اصلاحات درجه ای شدند! اینطوری :

باشد که حسودان از این تنزیل درجات نهایت افتخار را به خودشان بکنند!
پلیس لولو خُرخُره است؟
واکنش بسیاری از راننگان متخلف بعد از دیدن پلیس خیلی جالبه. اغلب سعی می کنن اشتباهشون رو یک جوری ماست مالی کنن. اینقدر این کارهای راننده ها برام تکراری هست که نگو و نپرس، با دیدن پلیس واکنش ها اینجوری هست:
- بعضیها صدای دوبس دوبس ضبط ماشین رو کم می کنن.
- بعضیها کمربندشون رو خیلی باعجله می بندن.
- بعضی ها که پشت چراغ قرمز هستن و تا وسط چهارراه جلو اومدن، دنده عقب می گیرن.
- بعضی ها که قصد عبور از چراغ قرمز رو دارن بلافاصله با دیدن پلیس یکهو ترمز می کنن و باعث تصادف با ماشین یا ماشین های پشت سرشون میشن! چندین مورد از این تصادف ها جلوی خودم اتفاق افتاده.
- اونهایی که دوبله ایستادن میان پایین و کاپوت رو می زنن بالا که یعنی ماشین خرابه!
- اونهایی که چراغ قرمز رد می کنن یا عبور ممنوع میان به اطراف نگان می کنن که مثلاً دارن دنبال آدرس می گردن و حواسشون نبوده!
- بعضیها که دارن با موبایل صحبت می کنن با زرنگی خاصی موبایل رو پایین میارن و گوششون رو می خارونن که اگه پلیس گیر داد قسم و آیه بیارن که موبایلی در کار نبوده و فقط داشتن گوششون رو می خاروندن!
- اما بر عکس آقایون که اغلب در این زمینه خیلی حقه باز تشریف دارند، راننده های خانم اگر چراغ قرمز رد کنن یا ممنوع بیان و پلیس رو ببینن به هیچ وجه دستپاچه نمی شن! خیلی خونسرد هستن و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. نه کمربندشون رو می بندن و نه دنده عقب میگیرن! دیگه چی بشه که یکم روسریشون رو درست کنن! من این رو بارها دیدم که می گم، اعتماد بنفسشون واقعاً تکه
پی نوشت :
- می گن یه سرکار استواری سربازش که یکم شیرین می زده رو صدا می زنه و بهش میگه امروز قراره تیمسار بیاد، حواست باشه. دم در وایستا هر وقت اومد بهم خبر بده. سربازه هم میره دم در و از هر کی میاد تو می پرسه شما تیمساری؟ میگن نه. تا اینکه تیمسار میاد. سربازه می پرسه شما تیمساری؟ میگه آره. سربازه میگه تازه حالا اومدی؟ گاوت زاییده، سرکار استوار دو ساعته منتظرته!!
- (اینو یکی از ارباب رجوعها تعریف می کرد، گناهش پای خودش!) یک شیخی داشته ورود ممنوع می رفته که پلیس میره دنبالش و نگهش می داره. ازش می پرسه چرا خلاف اومدی؟ میگه امر بر ما مشتبه شد که آیا این مسیری که می رویم صحیح است یا خیر؟! بعد که از آیینه دیدیم شما هم پشت سر ما از همین مسیر می آیید خدا را شکر کردیم که اشتباه نکردیم!!
- بسه دیگه؟ خیلی بی مزه شدم؟ مرسی!
پلیس خوب؛ پلیس پاسخگو
وقتی مردم خودشون اصرار بی مورد می کنن آدم مجبور میشه یه کارهایی بکنه که وجدانش درد می گیره، چی رو می گم؟ توضیح می دم. تصادف که الا ماشاءا... در سطح شهر هست و کافیه که یک ماشین پلیس رد بشه تا رانندگان با سوت و داد و هوار و دود(!) و... نگهش دارن. بعد من هر چی توضیح می دم که من کارشناس نیستم و فقط یک سرباز هستم و قدر جلبک از تصادف سرم در نمیاد گوششون بدهکار نیست. اصرار در اصرار که بیا بگو مقصر کیه! بعد هم که به فرض بری بگی مقصر کیه یک طرف تصادف عمراً قبول نمی کنه و می گه تو که سربازی چرا اظهار نظر می کنی و اسمم رو از روی اتیکت لباسم می خونه و خلاصه کلی دردسر میشه.

در اینجا من یک فرمول اختراع کردم که خیلی جواب میده! یعنی یک جوری می پیچونم که ازم تشکر هم می کنن!
اینجوری که ازشون می پرسم به 110 زنگ زدین یا نه؟ دو حالت داره: اگه بگن نه بهشون می گم باید روال قانونی رو طی کنن و با 110 تماس بگیرن تا توی سیستم رایانه ای، تصادف ثبت بشه و بیمه بابت خسارت پاسخگو باشه!! اگر هم بگن که با 110 تماس گرفتن بهشون می گم پس باید صبر کنن تا کارشناسی که از طرف 110 برای این تصادف انتخاب شده به محل بیاد، چون فقط اون مجازه هست که کروکی ترسیم کنه و مراحل بیمه رو انجام بده!!
در هر دو صورت هم از من تشکر می کنن و میگذارن که من برم! خدا از سر تقصیرات ما بگذره.
دود از اگزوز بلند می شه!
نفهمیدم چه بلایی سر موتورش -توی صندوق عقب!- در آورده بود...
بالاخره پشت یک کامیون گیر کرد و بهش رسیدم، بعد این همه تعقیب و گریز فکر می کنین چکار کردم؟! ...
نخیر! براش دست تکون دادم و زدم زیر خنده! دمش گرم.
اعترافات تکان دهنده ی یک سرباز!
* می خواستم اعترافاتم رو کلاً بعد از خدمت بنویسم. نمی دونم چرا از الان دارم می نویسم؟! خودم هم قبول دارم که بعضیهاش واقعاً غیرانسانی هست. خدا از سر تقصیرات همه بگذره!
چای دبش
یکی از خدمات عادی یک سرباز بردن چای برای رؤسا هست. رئیس قبلی ما هم که به این قسمت خدمت اعتقاد خاصی داشت. اون روز من رئیس رو به اداره رسوندم و تا در رو باز کردیم دو تا از همکاران قدمیش که خیلی هم پر رو تشریف داشتند از راه رسیدند و به اتاق رئیس رفتند تا یاد قدیما بکنند و مثل همیشه کافه سنتی راه بیندازند. رئیس هم بلافاصله من رو صدا زد و گفت : «زود سه تا چایی بیار!»

چای کیسه ای هست، ولی وقتی سماور خاموشه من از کجا آبجوش بیارم؟! تا دو دقیقه دیگه هم اگه چایی رو نبرم همکارش منو صدا می زنن و می پرسن: خوابت برده؟! چی شد این چایی ما؟!!
فکری به سرم زد... میشد تلافی این چایی بردن های بی حساب رو یه جوری سرشون در آورد...همیشه که نباید در رو یه پاشنه بچرخه...بعله... تقصیر خودشونه... تا اونها باشن که دیگه اینجوری حرف بی حساب نزنن...استکان ها رو توی سینی گذاشتم...از در بیرون رفتم...وارد حمام پادگان شدم...الحق و الانصاف که جای نم زده و کثیفیه...اما آب گرمش همیشه عالیه... جوش جوشه... چه چای دبشی بشه!
بنز بهتر است یا سمند ؟!
حتما می دونید که در نیروهای پلیس رانندگی بنزها بر عهده کادری ها و رانندگی سمندها بر عهده سربازهاست. یکی از راننده های بنز مقایسه جالبی می کرد. می گفت شرکت مرسدس بنز برای تست عایق بندی اتاق داخل هر کدوم از بنزها یک گربه میذاره و بعد از 24 ساعت میبینن مرده یا زندست؟! اگر خفه شده باشه یعنی عایق بندی درست بوده!

حالا ایران خودرو هم اگه بخواد می تونه همچین تستی رو روی سمندهاش انجام بده، منتها بر اساس مؤلفه های بومی باید یکم توی آزمایش تغییرات ایجاد کنه! بدین صورت که داخل هر کدوم از سمندهاش یک گربه بگذاره و بعد از 24 ساعت ببینه تونسته بیاد بیرون یا نه؟! اگه نتونسته بود بیاد بیرون یعنی عایق بندی درست بوده!
کی میگه که من از خدمت بدم میاد؟! من فقط . . .
از اینکه بعضی وقت ها چند ساعت خواب بدون زنگ ساعت یا موبایل، تبدیل به آرزوم میشه بدم میاد
از اینکه رئیس داره مثل اسب ازم کار می کشه و فکر می کنه الان داره کلی بهم حال می ده بدم میاد
از اینکه وقتی که سربازهای دیگه همه خوابن مجبور باشی خدمت کنی و بعد بیان و بهت تیکه بندازن بدم میاد
از اینکه بعضی سربازها مثلاً زرنگی می کنن و خودشون رو به خنگی میزنن و همه کارها رو می کنن تو پاچت بدم میاد
از اینکه کلهم کادری ها که تحصیلات و تخصص به درد بخوری هم ندارن، سربازها رو آدم حساب نمی کنن بدم میاد
از اینکه بعضی ها توی اجتماع یا خونه نمی تونن ریاست کنن و میان و سر سربازها عقده گشایی می کنن بدم میاد
از اینکه روزهای قرمز تقویم پشت سرم هم قرار می گیرن و 24 ساعته ما رو بدبخت می کنن بدم میاد
از اینکه این انتخابات لعنتی توی دوره خدمت ما بود و پدرمون رو در آورد و هنوز داره بقیش رو در میاره بدم میاد
از اینکه مجبوری در کنار خسیس ترین آدم های دنیا خدمت کنی که به هیچ چیز بیت المال رحم نمی کنن بدم میاد
از اینکه به روز و ساعت بتونی بگی چقدر از خدمتت مونده ولی برای بعد خدمت هیچ چیزت مشخص نباشه بدم میاد
از اینکه رئیس هات کسایی باشن که حتی برای مرخصی استحقاقی هم منت می گذارن و قبول نمی کنن بدم میاد
از اینکه روزی ده مرتبه ازت بپرسن چند ماه خدمتی؟ و باز فردا همون آدم ها همون سئوال رو مجدد بپرسن بدم میاد
از اینکه کارهای اداری توی نظام فقط تلف کردن کاغذ ، وقت و بیت المال هست و هیچ دردی رو دوا نمی کنه بدم میاد
از اینکه توی سیستم اداری عتیقه ای کار کنی که شتر با بارش گم میشه و بعد ازت بخوان سوزن رو توی انبار کاه پیدا کنی بدم میاد
از اینکه توی اداره مردم بیچاره رو طوری دست به سر می کنیم که میان ازمون تشکر هم می کنن بدم میاد
از اینکه مردم فکر می کنن هر کی لباس پلیس پوشیده عشق پلیس مهربان بودن داشته و باید تمام وقت و دست به سینه در خدمت اونا باشه بدم میاد
از اینکه هنوز چند ماه دیگه سربازم بدم میاد
از اینکه دارم می نویسم از چه چیزهایی بدم میاد بدم میاد
از اینکه شما هم از تعدادی از اینهایی که گفتم بدتون میاد بدم میاد
توی این خدمت داره کم کم از خودم هم بدم میاد
حالا کی میگه که من از خدمت بدم میاد؟!
انتقال به صحرای نوادا
روال اداری اینه که هیچ کس نباید بدون هماهنگی وارد اتاق رئیس بشه. یک روز یک پسر جوان با تیپ آنچنانی و شلوار چسب و موهای سیخ سیخی وارد دفتر شد و پرسید جناب سرهنگ هستن؟ منم خیلی سریع گفتم : «بله، خواهش می کنم بفرمایید تو!»

یکی از سربازها گفت: چکار کردی؟ بدون هماهنگی؟ با این قیافه ضایع فرستادیش بره تو؟ بدبخت شدیم! رئیس اول کله اون رو می کنه بعد ما رو واسه ادامه خدمت منتقل می کنه صحرای نوادا!
اون حق داشت. ولی به اندازه من بعضی جزئیات مهم رو نمی دونست، اون رو قبلاً دیده بودم، پسرِ رئیس بود!
گوگوری مگوری
اطاعت از دستورات درجه های پایین تر از خودتون که جزو پرسنل کادر هستند تقریباً یک روال عادی به حساب میاد. ولی چند وقت پیش صحنه خیلی بامزه ای دیدم. یک گروهبان کادری با جثه ریز و شکل و شمایل بسیار جوان ( صورتش کمی بزرگتر از فربد توی سریال مسافران) که یک بیسیم دستش گرفته بود آمد و شروع کرد به تقسیم کار افسرهای وظیفه که اغلب سن و سال خیلی بیشتری داشتند.
بعد که رفت همه زدیم زیر خنده. باید اونجا بودید تا دقیقاً لمس کنید چقدر صحنه ی بامزه ایه. پیشنهاد کردم این سری که اومد به نمایندگی از بچه ها لپش رو بکشم و بهش بگم : « گوگوری مگوری! این بیسیم چیزه! اون رو می دی به عمو تا بجاش یه چیز خوب برات بخرم؟! آ... قربون پسر گل! »
خوشبختانه دوباره ندیدمش و در نتیجه کار دست خودم ندادم!
رایانه از نقطه صفر
مدت ها بود که برای یکی از پرسنل درخواست رایانه کرده بودیم و برای من سئوال بود که رایانه رو برای چکاری می خواد؟ با پیگیری خیلی زیاد بالاخره یک رایانه روی میز اتاقش قرار گرفت. من رو صدا زد و گفت : هرکار میکنم روشن نمیشه! من نگاه کردم و دیدم فقط مانیتور رو روشن کرده. آموزش کامپیوتر از نقطه صفر (دقیقا صفر!) شروع کردم و نحوه وارد کردن رمز، کاربرد کلید Enter و Shift ، دکمه ok و خیلی بدیهیات دیگه رو توضیح دادم تا بالاخره کامپیوتر روشن شد و ویندوز بالا آمد.
منتظر بودم ببینم بعد این همه زحمت برای رسیدن به این مرحله چه استفاده ای می خواد ازش بکنه؟
در این لحظه تاریخی از من پرسید: «خوب حالا این به چه درد می خوره؟ باید چکارش کرد؟!»
اگه تا دیروز شک داشتم چرا اینقدر پیشرفت آی تی و فناوری اطلاعات توی کشور ما کند هست امروز به یقین رسیدم که دلیلش همین سئوال بی جوابی هست که ذهن اکثر مدیران کشور رو بخودش مشغول کرده!
پی نوشت :
1- سلام!
2- ببخشید دیگه! واسه چی؟ بخاطر همه چی!
3- ممنون! واسه چی؟ بخاطر دوستانی که همیشه پست ها رو به دقت می خونن و نظرشون رو می نویسن که استفاده کنم!
4- قول می دم! سعی میکنم بهتر بشم!
بنظر من بیخودی بزرگش می کنند! اینجانب به عنوان یک بچه مِشد همه چیز را عادی می بینیم و مردم فاقد هرگونه شاخ و دم می باشند! تهران هم یک شهر مثل بقیه شهرهاست بجز شلوغی منحصر بفردش و چند مورد جزئی! مثلاً:
- اینجا نیاز نیست موقع رانندگی مثل مشهد مدام لاین عوض کنی و راه بقیه را بزور بوق و چراغ بگیری! مردم خیلی فیفیلی رانندگی می کنند و مدام راه را به هم تعارف می کنند. (البته به نظر من راه دادن به ماشین ما با پلاک ایران 12 دلایل دیگری هم دارد!)
- اینجا اتوبوس و مترو صف دارد و خلایق بصورت ضایعی صف را رعایت می کنند و حوصله آدم را سر می برند! بهای اتوبوس هم دو جور است: یکی بیست تومان که از نصف قیمت مشهد هم کمتر است و یکی 125 تا 175 تومان بصورت خشکه که مو به تن ما سیخ می کند! تاکسی را هم نگویید که وا مصیبتاست! یک چهارراه رو 250 تومان می گیرند، کمر مشهدی جماعت می شکنه!
- از هر کس که آدرس می پرسی عین بچه های کلاس اولی کلی برایت توضیح می دهند و کروکی می کشند و حتی اگه بهشان رو بدهی تا خود مقصد همراهت می آیند! نکته تأسف بار قضیه اینست که اگر آدرس را ندانند که توی این شهر درندشت طبیعی هست خیلی ضایع می گویند «بلد نیستم!» یعنی اصولا آدم های ضدحالی هستند و تو کار پیچاندن مردم و حال کردن نیستند.
- سینما خیلی گران است و یک بلیط را بعضاً 3000 تومان حساب می کنند! یعنی سه شنبه هم که بروی می شود 1500 تومان که باز هم از بهترین سینماهای مشهد گرانتر است! خیلی عجیبه، معلوم نیست چرا با این همه گرانی چرا هنوز سینماهای این شهر ورشکست نشده اند!
- این همولایتی ما هم که شهردار تهران شده کلی تابلوهای نشان دهنده وضعیت ترافیک نصب کرده و خیابان های پرترافیک با رنگهای زرد و قرمز نشان داده که مبادا ملت وقتشون تلف بشه! توی ترافیک و پشت چراغ قرمز هم انگار نه انگار که بوقی هست! حوصله دارن به خدا! این سوسول بازی ها دردی دوا نمی کنه، هر کاری راهی داره! باید بندازن تو هر خیابونی که حال کردن و به محض دیدن کوچکترین ترافیکی دستشون رو بگذارن روی بوق تا داد همه در بیاد مشکل ترافیک حل بشه!
خلاصه ما که برگشتیم، ولی بهتره این نکاتی رو که گفتیم اصلاح کنند تا تهران هم یه شهر توپ و باحال بشه!
با توجه به اهمیت موضوع و اینکه ممکن است یکسری سوء تفاهمات در جامعه طنزنویسان بر سر این موضوع پیش آمده باشد که چرا شخص دانشمندی مثل من هیچ واکنشی درمورد این روز خاص مهم از خودش متصاعد نمی کنند و از آنجا که کار ما در آوردن ریشه مسائل مهم است! و کمی تا قسمتی به همه مسائل مشکوک هستیم و یکسری دست ها را پشت پرده می بینیم که بقیه نمی بینند، با دیده تردید به قضیه نگاه کرده و می پرسیم مثلاً چرا این روز در امسال که این همه مسائل بعد انتخابات و اصلاح الگوی مصرف و کهریزک و توپولوف و سورس و هزار داستان دیگر داریم واقع شده؟!
چرا 7/7/77 روز فرخنده ای نبوده و چرا 9/9/99 روز خاصی نیست؟ چند میلیون سال دیگر باید بگذرد تا یک 8/8/88 بیاید که این همه مهم و فرخنده باشد؟ چرا این روز در جمعه واقع شده که فی نفسه تعطیل است و هیچ مزیت خاصی در افزایش روزهای قرمز تقویم ندارد؟ چرا چاپخانه برای این روز یک رنگ قرمزتر در تقویم انتخاب نکرده اند و خیلی عادی آن را با قرمز معمولی چاپ کرده است؟ پس شما هم قبول کنید که دست های زیادی در کار بوده تا هشتِ هشتِ هشتاد و هشت روز بیادماندنی و خاصی باشد! عیدتان مبارک
* استاندارد سربازهای لیسانس!
انتهای مراسم صبحگاه فرمانده قرارگاه وضعیت ظاهری سربازها بخصوص موی سر اونها رو چک می کنه. امروز یکی از سربازهای لیسانس مأمور شد که اسامی که فرمانده میگه رو بنویسه که تنبیه بشن. فرمانده هم بدون اینکه اصلاً به موهای سربازها نگاه کنه از جلوی سربازهای عبور می کرد و برای اون هایی که باحاشون حال نمی کرد می گفت : «اسم اینم بنویس! ... اسم اینم بنویس! »
یکی از سربازهای لیسانس صداش در اومد که : «جناب سرهنگ! اسم من رو چرا می نویسین؟!» بعد که کلاهش رو برداشت همه زدن زیر خنده ... بنده خدا تقریباً کچلی داشت!
سربازی که اسم می نوشت خیلی جدی گفت: «موهات از استاندارد سربازهای لیسانس کوتاه تره!» و اسمش رو نوشت که تنبیه بشه.
نتیجه : اون قضیه معروف «کلاهت کو؟» رو شنیدین؟! اینم همون داستانه. (اگه نشنیدین مشکل خودتونه! همه چیز رو که من نباید بهتون بگم... خیلی خوب! چون اصرار دارین.)
* سرباز پروازی!
امروز یکی از سربازها کمی دیرتر از بقیه اومد. چون تازه از شهرستان رسیده بود. ظهر که همه به منزل می رفتند از من پرسید که سمت ترمینال می رم یا نه؟!
نتیجه : یارو این همه راه رو شهرستان کوبیده اومده که همین دو سه ساعت رو خدمت کنه و باز برگرده! ( به این می گن سرباز پروازی! البته از نوع اتوبوسیش!) پلیس باید قدر خودش رو بدونه که همچین سربازهای باکلاسی داره.
* دو روی سکه
یکی از امتیازات راننده ها اینه که محرم خیلی از رازهای هستن. یکروز که داشتیم بر می گشتیم رئیس و دو نفر دیگه سوار ماشین بودند. بحث درباره این شد که دوره ریاست کدوم رئیسمون بهتر بوده که دو نفر دیگه تصدیق کردند که دوره ریاست این رئیس جدیدمون خیلی گل و بلبل هست و خلاصه آتوپیایی هست واسه خودش.
بعد که رئیس پیاده شد دو نفری شروع کرد به یاد کردن جد و آباد رئیس! می گفتن این موزمار رو ما میشناسیم! یک چرچیلیه که نگو و نپرس. مرتیکه قدر گاو نمی فهمه و رُس پرسنل رو می کشه و خیلی چیزای دیگه!
در همین بین رادیو در مورد لایحه هدفمند کردن یارانه ها داشت صحبت می کرد و بحث عوض شد و هر دو به نقد عالمانه این لایحه پرداختند و به این نتیجه رسیدند که در نهایت طرح خوبیه. همین که نفر دوم پیاده شد، نفر آخری سیگارش رو روشن کرد و شروع کردن به فحش دادن به طرح هدفمند کردن یارانه ها و یاد کردن خواهر و مادر دولت و مجلس و کل نظام!
نتیجه : توی خدمت آدم یاد می گیره که سکه همیشه دو رو داره و اگه دیدین که دارن از شما تعریف می کنن می تونین یقین داشته باشی که ان شاء ا... پشت سر براتون خوب مایه خواهند گذاشت!
پی نوشت :
1- نوشتن این سری هفتم تقصیر دوستانی بود که هی اصرار کردن بیا خاطرات سربازی رو بگو و اینا! گناه بی مزگیش پای خودشون!
2- ممنون از نظرات دوستان در پست های قبل. (اسم نمی برم، ولی تعدادی از دوستان همیشه لطف دارن و نظرشون رو می نویسن) این دفعه بصورت خاص از منو برق گرفته که خیلی راحت در پست قبل گفت مطلبم براش جالب نبوده ممنونم. اگه بی مزه می نویسم بگین که یه فکری به حال طنزدونیمون بکنیم.
برای اینکه ببینید چقدر تصور درستی از حال و هوای خدمت دارید و درک شما از شرایط تا چه اندازه بر واقعیت منطبق است سعی کنید به تست های زیر جواب دهید :
سئوال : اگر فرمانده شما متوجه بشود که سربازی در امور دفتری و بایگانی از کاغذهای پشت سیاه (یعنی قبلا یکبار روی کاغذ چاپ شده) استفاده می کند و از این راه تا کنون صدها برگ کاغذ صرفه جویی کرده چه تصمیمی در مورد وی می گیرد؟
1- برای صرفه جویی که انجام داده او را تحسین کرده و در مراسم صبحگاه او را بعنوان نمونه بارز اصلاح الگوی مصرف معرفی و تشویق می کند.
2- به این موارد جزئی توجهی نمی کند، چون کارهای مهمتری دارد که انجام بدهد.
3- در فرصت مناسب به او تذکر می دهد که پول اینها را دولت می دهد و تا می شود باید مصرف کرد و لازم نیست نگران اسراف باشد!
4- چون کلا با سربازش حال نمی کند او را تنبیه کرده و او را به بازداشتگاه می فرستد.
سئوال : وقتی از سوی رده های بالاتر آمار عملکرد مربوط به قسمت شما را می خواهند ، فرمانده چه می کند؟
1- چون این موارد از امور مهم است و هرگونه اشتباه در تهیه آمار، در تصمیم گیری ها و سیاست گزاری های کلان تأثیر منفی دارد، شخصاً این آمار را تنظیم کرده و ارسال می کند.
2- چون فرمانده فرصت کافی ندارد از سربازان می خواهد که با نظارت مستقیم خودش آمار را استخراج کرده و برای دقت بیشتر خودش یکبار دیگر آنها را کنترل می کند که مبادا اشتباهی صورت بگیرد.
3- فرمانده به سربازان اطمینان کامل دارد و از آنها می خواهد که آمار را به دقت استخراج و تنظیم و ارسال کنند.
4- فرمانده خودش را درگیر امور دست و پا گیر نمی کند و به سربازان می گوید همان آمار دوره قبل را بردارند و کمی تغییر بدهند و ارسال کنند.
سئوال : وقتی فرماندهی بخواهد خریدی برای منزلش انجام دهد چه می کند؟
1- صبر می کند تا وقت اداری تمام شود ، بعد کمی جلوتر از سرویس اداره پیاده می شود تا خریدهایش را انجام دهد و بعد به منزل برود.
2- در وقت اداری مرخصی ساعتی می گیرد و به خرید می رود و بعد خریدهایش را در صندوق عقب ماشین اداره می گذارد تا در پایان وقت اداری به منزل ببرد.
3- از سربازش خواهش می کند خریدهایش را انجام دهد و کرایه تاکسی را به او می دهد تا خریدهایش را بیاورد و در صندوق عقب ماشین اداره بگذارد.
4- از سربازش می خواهد با ماشین اداره خریدهاش را انجام دهد و در صندوق عقب ماشین بگذارد و به منزل ببرد.
مطلب ادامه دارد
رئیس جمهور در سخنرانی خود وزیر پیشنهادی «وزارتخانه طنز و سرگرمی» را فردی شایسته و توانا دانست که سوابق انقلابی و اجرایی زیادی دارد. وی اضافه کرد مطمئن است با رای اعتماد نمایندگان و انتخاب وی مردم 4 سال تمام را خواهند خندید و از نمایندگان خواهد خواست به وی رای اعتماد دهند.
«غرغرو» وزیر پیشنهادی وزارت طنز، برنامه کاری خود را در صورت انتخاب ،کمک به گسترش آی طنز از طریق راه اندازی یک سرور اختصاصی ، تلاش برای تاسیس شبکه های تلویزیونی طنز، تاسیس برگترین کتابخانه طنز و راه اندازی نمایشگاه بین المللی طنز تهران، تآمین کمکهای مالی برای راه اندازی اولین روزنامه طنز کشور، اعطای عضویت آی طنز به طنزپردازان تنها بر اساس توانایی و صلاحیت طنزنویسان، گسترش بیمه جانی و شخص ثالث طنزپردازان، تخصیص سهام عدالت به طنزپردازان بی سرپرست ، مجاب کردن مهدی کروبی برای نامزدی در انتخابات آینده و افزایش نشاط عمومی از این طریق ، انتخاب مهران مدیری و رضا عطاران به عنوان مشاوران رسانه ای ، خرید امتیاز تولید «مستربین در سی و سه پل» و عصر یخبندان 4 ، معاف کردن طنزپردازان از خدمت مقدس سربازی و اختصاص یارانه خرید بلیط برای گریختن طنزپردازان در زمانهای بگیر بگیر سیاسی و چندین برنامه دیگر عنوان کرد.

بعد از سخرانی غرغرو، هیچ یک از نمایندگان به عنوان موافق وزیر پیشنهادی حاضر به سخنرانی نشد. این در حالیست که مخالفین ضعف هایی مثل نداشتن مقامهای قابل توجه در جشنواره طنز مکتوب، عدم حضور فعال در آی طنز، پیج رنک (page rank) پایین وبلاگ و دیر آپدیت کردن ، بی مزگی و یخچال بودن اغلب طنزها ، نظر نه چندان مثبت علمای طنز روی وی، و از همه مهمتر عدم فیلتر شدن وبلاگ را دلیل مخالف خود برشمردند و این سئوال را مطرح کردند: چطور کسی برای تصدی این وزارتخانه حساس معرفی شده که حتی یک بار هم آب خنک نخورده و هنوز از کشور به آن ور آب نگریخته است؟!
رای گیری برای وزیر پیشنهادی طنز تا دقایقی دیگر انجام می گیرد . . .
رئیس ما قبل از اینکه رئیس بشه همیشه از رفتارهای رئیس قبلی در قبال ما انتقاد می کرد و اعتقاد داشت :
- باید به سربازهامون اعتماد داشته باشیم و نیازی نیست که در اتاق ها رو جلوی شما قفل کنیم. مگه توهین به شخصیت بقیه شاخ و دم داره؟
- نباید بعد از ساعت اداری برای بقیه کار جور کنیم، مگه شما کار و زندگی ندارین؟
- پیگیری مکاتبات اداری رو که نباید از شما انتظار داشت. مگه شما تجربه اینجور کارها رو دارین؟
- نباید انتظار داشت شما خریدهای اداری رو از جیب خودتون انجام بدین و بعد تا مدت ها دنبال پولتون بدوین. مگه شما سربازها چقدر حقوق می گیرین؟
- ...

اما حالا که خودش رئیس شده یکسری اعتقادات جدید داره :
- نه اینکه به شما اعتماد نداشته باشیم، ولی از لحاظ امنیتی با خروج پرسنل کادر باید در تمام اتاق ها قفل بشه!
- خدمت 24 ساعته است و اینجوری نیست که بعد از اتمام کار اداری همه برن خونه هاشون!
- ناسلامتی سربازهای ما لیسانس هستن و باید نامه نگاری ها رو بتونن انجام بدن و پیگیری کنن!
- هر خریدی که ما بهتون می گیم رو انجام بدین و حتماً فاکتورش رو بگیرین تا مکاتبه کنیم و بتونیم در آینده پولتون رو از اداره بگیریم تا متضرر نشین!!
- ...
و این حکایت مرض میز ریاست هست!
دیروز رئیس یک عدد سیم کارت اعتباری ایرانسل (به ارزش: دو تاش 7 تومن!) به من داد و گفت این شماره puk می خواد، ببر درستش کن!
[سئوال و جواب من با رئیس]
- خوب فقط همین سیم کارت رو ببرم؟ گوشی نداره؟ مدارکش چی؟
- نه، بگذار تو گوشی خودت!! مدارکش هم بچم گم کرده!
- شمارش چنده؟ ممکنه بپرسن.
- نمیدونم والا! فکر کنم ...0935 یا ...0935 یا ...0935 !
- جدیداً ایرانسل مزایای خوبی برای خرید سیم کارت اعتباری جدید می ده...
- همین درست بشه بهتره!
[سئوال و جواب من با مسئول پشتیبانی ایرانسل در چند خیابان آنطرف تر]
- این سیم کارت شماره puk می خواد. ببینید میشه کدش رو استعلام کنید.
- گوشی نداره؟
- نه!
- مدارکش کو؟
- گم شده!
- شمارش؟
- یا ...0935 یا ...0935 یا ...0935 !!
- خوب لااقل آدرس و شماره پلاک خونه مالک رو بده؟!
[زنگ زدم به رئیس و آدرس و پلاکش رو پرسیدم]
- آدرسش و پلاکش اینه ... پلاک 59!
- اطلاعاتتون درست نیست. سیستم قبول نمی کنه.
[دست از پا درازتر برگشتم و به رئیس گزارش دادم]
- بنده خدا گفت که اطلاعاتتون درست نیست، به نظر من یه سیم کارت جدید بگیرین بهتره.
- نه ، فکر کنم آدرسمون رو اشتباه دادم. آره. آدرس اینه : ... پلاک 279 !!! ببر درستش کن!
پی نوشت :
1- فقط باید سرباز باشید تا بفهمید گاو در مقایسه با یکسری از آدم ها افلاطون بحساب میاد!!
2- این پست بیشتر از اینکه یک پست محسوب بشه هدفش پاک کردن تار عنکبوت های وبلاگ بود!
3- از این خاطرات زیاد دارم. ولی کو حس نوشتن ...
[قسمتی از صدای ضبط شده در کابین خلبان]
-... هنوز اون ور دیگش خوب پخته نشده روزبهانی جان! آتیش رو یه کم بیشتر کن و اون باد بزن رو خوب تکون بده...
- چشم کاپتان! ولی فکر نمی کنین آتیش برای هواپیما ضرر داشته باشه؟
- ای بابا! روزبهانی جان لذت سفر به همین چیزاشه!

- کاپتان! یه صدایی اومد... صدای چی بود؟
- ... لابد بچه های تعمیرگاه خوب آچارکشی نکردن... بگذار از آیینه بقل (!) نگاه کنم... اوووه... گاومون زایید!... دم هواپیما کو؟.... برج مراقبت رو واسم بگیر...
[قسمتی از مکالمات ضبط شده خلبان با برج مراقبت]
-... از پرواز 7908 به برج مراقبت... ما اینجا یه مشکل داریم... چرا هیچ کس جواب نمیده؟
- پرواز 7908 چه خبرته؟ الان وقت نماز و ناهاره. بعد تماس بگیر
[دقایقی بعد!]
- از پرواز 7908 به برج مراقبت... ما یه مشکل داریم...
- مشکلتون چیه؟
- دم نداریم!
- اوووه! یه جوری گفتی که فکر کردم موتور نداری! حتما ممد یادش رفته پیچ هاش رو ببنده. کاریش نمیشه کرد... فاتحه!
- ای @#%@% ها! با اون تعمیر کردنتون! %$@# توی اون @#$% ! ...
[بقیه مکالمات در جعبه سیاه سوم هواپیماست که هنوز پیدا نشده! ]
خدمت مقدس سربازی نکات آموزنده زیادی دارد، مثلا من تا چند وقت قبل تصور می کردم این ماشین پلیسی که از محل بیت المال زیر پای ما انداخته اند فقط برای رساندن رئیس ها به منزل، مهمانی، دید و بازدید و انجام خرید های خانه و کارهای شخصیشان خوب است، اما دیروز متوجه شدم که زهی خیال باطل! این تنها قطره ای از دریای قابلیت های ماشین و بنزین مفت بوده!

چون وقتی قرار باشد برای سرکشی و نظارت به یک شهرستان خوش آب و هوا و کوهستانی مأموریت بروی یکسری خدماتی به مردم انجام می گیرد که عمراً فکرش را هم نمی کنند! از دیدن آثار باستانی گرفته تا گشت و گذار در دامان طبیعت و آب تنی در آبشار!
الحق که ماشین و بنزین دولتی جوون می ده برای خدمت رسانی.
لابد شنیدید که می پرسن: "بهترین ماشین برای کوهستان چیه؟"
و جوابشم اینه: "ماشین دولتی!"
فارس: افشای دست عوامل بیگانه در آلودگی هوای تهران.
اعتماد ملی : آمار ساختگی نمی تواند مانع بیان حقایق شود، طبق نظر کارشناسان تا الان صد و بیست درصد تهرانی ها مرده اند!
CNN : دامنه اغتشاشات تهران و تبعات آن زندگی بیش از 70 درصد پایتخت نشینان ایران را تهدید می کند.
واحد مرکزی خبر: در اعترافات یک اغتشاش گر فاش شد: ما پول گرفته بودیم که هوا را آلوده کنیم تا دولت ناکارآمد جلوه کند.
قلم : اطلاع رسانی یکسویه صدا و سیما مانع از انتشار آزاد اخبار است. تا زمانی که آمار دقیق مرگ مردم در سایر شهر ها مشخص نشود مردم باید در صحنه بمانند!
ایرنا: با تلاش دولت زندگی 30 درصد تهرانی ها از مرگ حتمی نجات یافت.
BBC : عده ای لباس شخصی توانستند هوای تهران را آلوده کنند، مردم ساکت نمانند، ضمناً شب ها روی پشت بام فراموش نشود!
طنزدونی: شنوده عاقل باشد...
1- واگذاری سهام گوگل و مایکروسافت از طریق سهام عدالت
2- سرمایه گذاری امریکا برای واسطه گری در بازار ایران به جای سرمایه گذاری در کشورهای عربی
3- استفاده امریکا از تجربه ایران در ایجاد صندوق ذخیره ارزی با افتتاح حساب در بانک ملی
4- خرید سهام جنرال موتورز توسط ایران خودرو و تولید پیکان در سطح جهانی!

یافته های جدید محسن رضایی در مورد پول های نفت.
افشاگری ژاک شیراک در مورد استقبال از خاتمی و قضیه پله ها.
اعلام آمار جدید احمدی نژاد.
کروبی و حمایت ها از حضور وی.
مخالفت موسوی با سیاه نمایی علیه دولت نهم.
و . . .
- سازمان هوا فضای ایران اعلام کرد بزودی نسل جدیدی از ماهواره های امید را پرتاب خواهد کرد. این ماهواره ها با نام های پژمان، کامبیز، کوروش، جمشید و سیاوش تولید و عرضه خواهند شد.

- تهمینه میلانی در مراسم پرتاب اولین ماهواره ساخته شده به دست خانم های ایرانی با عنوان ماهواره "نسترن" عنوان کرد: بانوان ایرانی نباید فقط نظاره گر پرتاب ماهواره های مردانه باشند و برای به دست آوردن اسامی زنانه بیشتر در فضا باید مبارزه کنند.
- بذرپاش، مدیرعامل گروه ماهواره سازی سایپاشاتل: در بهمن ماه امسال از محصول جدید «امید141» با شرایط فروش عالی و طراحی کاملاً ایرانی پرده برداری خواهد شد. وی ویژگیهای جدید این محصول را « چراغ مه شکن جلو برای عبور از هاله های غبار آلود زحل، کمک فنرهای قویتر برای عبور از سیاه چاله ها، سیستم اطفاء حریق در خلا» و چندین ویژگی دیگر عنوان کرد.
- سردار رویانیان محدودیت های ترافیکی در مدارهای مختلف ماهواره ای را اعلام کرد: مدارهای حرکت ماهواره ها فردا از ساعت 6 تا 18 از مسیر زهره به مشتری یکطرفه خواهد بود. همچنین به علت عملیات اصلاح سیستم روشنایی در تقاطع مدارهای شهدای 31 اسفند و آزادی، رفت و آمد با کندی صورت می گیرد.
- کارشناس سازمان فضا شناسی و وضعیت فضای 24 ساعت آینده: در 24 ساعت آینده موج گرد و خاک از سمت زحل به اورانوس و کاهش دید را خواهیم داشت. همچنین برای قسمت های شرقی کهکشان بارش شدید شهاب سنگ را پیش بینی می کنیم که از ماهواره های گرامی می خواهیم با رعایت مقررات هوا فضا و استفاده از زنجیر چرخ حرکت کنند.
- اتحادیه اروپا برای آخرین بار به ایران هشدار داد نسبت به کاهش آمار تصادفات ماهواره ای اقدام کند. این اتحادیه مدعیست با ورود ایران به جمع کشورهای پرتاب کننده ماهواره، آمار تصادف ماهواره ها چندین برابر شده است.
- قالیباف در همایش "ترافیک کهکشان؛ معضلات و و راهکارها" عنوان کرد: ما به تنهایی قادر به اصلاح وضع موجود نیستیم. مشکل ترافیک منظومه شمسی فقط مربوط به «منظومه داری پایتخت» نیست، بلکه مشکل کل کهکشان است و دولت و مجلس باید بیشتر همکاری کنند.
- وزیر صنایع اعلام کرد: دارنگان ماهواره های فرسوده فقط تا پایان اسفند می توانند در طرح جایگزینی ماهواره های فرسوده شرکت کنند، در غیر این صورت کارت سوخت آنها باطل می شود.
- ایران سفیر امارت را به وزارت امور خارجه فرا خواند و مراتب اعتراض شدید ایران نسبت به انگشت نگاری از فضانوردان ایرانی را به وی ابلاغ کرد.
* * *
به یاد پیرترین همبازی دوران کودکیمان

کاش میدانست با آن سیبیل بزرگ، هنوز برای ما خاطرات دوران کودکی را تداعی می کند
کاش میدانست بعد از رفتن او، کیومرث صابری و عمران صلاحی، طنز خیلی چیز ها کم دارد
کاش میدانست از حسنی دسته گل تر بود
کاش میدانست چقدر دوستش داریم
کاش میدانست . . .
ضرغامی: امیدواریم یوزارسیف بعد از انتخاب شدن فراموش نکند چه کسی بیشتر از همه به او بها داده است!
مقامات اماراتی: یوزارسیف در مصر بزرگ شده و اصالتاً عرب است.
شورای نگهبان: تأیید صلاحیت وی منوط به مشخص شدن رابطه او با زلیخاست.
خاتمی: اگر میرحسین نیاید، یوزارسیف گزینه خوبی است.
مسابقه اس ام اس 90: آیا یوزارسیف می تواند طلسم مشکلات پرسپولیس را بشکند؟
کروبی: هر چقدر یوزاسیف به مردم گندم بدهد من 50 کیلو بیشتر می دهم!
غلامحسین الهام: یوزارسیف دور اول سفرهای استانی را هفت سال کش داد، ولی دولت 2 دور سفر را 4 ساله تمام کرد!
محمدرضا گلزار: اگر او بیاید من صحنه را ترک نمی کنم، رقابت تنور انتخابات را گرم می کند.
فاطمه رجبی: یوزارسیف در دربار "آخن آتون" بزرگ شده، او ذاتاً سلطنت طلب است!
خوش چهره: بودجه عمرانی حکومت آمن هتب که صرف ساخت سیلوها شد تورم زا بود، یوزارسیف اقتصاد کشور را بیمارتر می کند.
رفسنجانی: برخورد یوزارسیف با کاهنان معبد آمون مناسب نبود، او مخالف سرمایه داری است!
فرج ا... سلحشور: یوزارسیف باید دست من را هم یک جایی در دولت بند کند(!) وگرنه آخر فیلمنامه را طوری عوض می کنم که عمراً رأی نیاورد!
روز دوم: سلام، خسته نباشید، ایستادن پشت چراغ قرمز نشانه شخصیت شماست دوست عزیز! بیشتر دقت کنید. ممنون
روز سوم: سلام، خسته نباشید، از چراغ قرمز رد شدید. دقت کنید.
(در اینجا چند روز رو طبیعی می کنیم که خیلی خسته کننده نشه!)
روز n ام: مدارک لطفا... این دفعه رو چون بچه توی بیمارستان داشتید گذشت می کنم... تکرار نشه.
روز n+1 ام: مدارک لطفا... چون همکار هستید این دفعه رو می بخشم... تکرار نشه.
روز n+2 ام: مدارک لطفا... این دفعه رو چون بچه روی گاز داشتید(!)ندید می گیرم... تکرار نشه.
(در اینجا هم چند روز دیگه رو بیخیال می شیم!)
دو روز مانده به آخر خدمت: هوووی! مگه کوری؟ چراغ قرمز به اون گندگی رو نمی بینی؟ این جریمه رو بگیر که واست درس عبرت بشه!
یک روز مانده به آخر خدمت: هوووووش! مرتیکه الاغ! با تو ام! چرا عین گوسفند چراغ رو رد می کنی؟ این جریمه رو بگیر، فردا هم ماشینت رو می بریم پارکینگ می خوابونیم که آدم بشی!
روز آخر خدمت: @#%&@ گاو! مگه ما اینجا بوقیم؟! @#$^&@ هم خودتی! اینجا مگه طویله است؟ #$%#* رو در آوردین! @#%^&^& به اون رانندگیتون! @#%^&^& به هیکلتون! @#$%# توی این مملکت!
حالا تصمیم با شماست . . .
پی نوشت:
1- سلام! فشار کاری توی این چند وقت پدر صاحب بچه رو داشت در میاورد! خوشبختانه (یا متأسفانه!) یکم اوضاع بهتر شده و وقتمون برای نوشتن بیشتر شده.
2- از دوستانی که لطف می کنند و نظر از خودشون در می کنن ممنونم. ایشا ا... در برنامه پنج ساله یا فوقش در سند چشم انداز 20 ساله جبران می کنیم!
3- دهه فجر خوش بگذره ;-)
خدمت کردن در پلیس راهنمایی و رانندگی هر روز و هر لحظه اش خاطره است، مخصوصا برای یک سرباز از نوع "چیز ماه خدمت!" که همه چیز برایش تازگی دارد. چند تا از خاطرات بامزه مربوط به همین دو سه روز اخیر:
* اولین مرتبه ای که بالای سکوی وسط چهارراه رفتم را فراموش نمی کنم. همه راننده ها محو تماشای من بودند. چه قدرتی... چه دسیپ رینی... چه ابهتی... چه جناب سروان لایقی...! توی همین افکار غرق بودم که بلندگوی ماشین رئیس گفت: " هوووی... ماشین ها دارن قرمز رد می کنن، مردک! تو اون بالا چه کاره ای؟! چرا عین مترسک خشکت زده ...؟! " راننده ها و مغازه دارها و عابران من را به هم نشان می دادند و با خنده چیزهایی در گوش هم نجوا می کردند.
* همیشه دوست داشتم الگانس سواری را تجربه کنم. دیروز رئیس با الگانس آمد و گفت که باید من را به چهارراه دیگری ببرند، همین که خواستم در الگانس را باز کنم رئیس به خودروی پشت سر اشاره کرد. یک وانت نیسان مربوط به دوره آمن هوتب چهارم که دو سرنشین دیگر هم دارد! انصافاً فاصله نیسان تا بنز مثل فاصله عرق نعناع است تا دلستر!
* پیکان سفید چراغ زرد را رد کرد. قبول دارم که خلاف بزرگی در چهارراه ما – که به تازگی ملقب به تگزاس شده - محسوب نمی شد، ولی مدارکش را گرفتم تا هم او و هم همه رانندگان دیگر حساب کار دستشان بیاید و بدانند که پلیسی کاربلد چون ما کم الکی نیست! بعد از اتمام پستم، جلوی یک اتوبوس واحد را گرفتم که سوار بشم. وقتی راننده در را باز کرد از نیشخندهایش ملتفت شدم که احتمالاً ایشان را قبلاً جایی دیده ام، اوووه! چه شانسی... راننده پیکان سفید!
* به خاطر نمازجمعه در خیابانهای منتهی به حرم محدودیت رفت و آمد اعمال کرده بودیم، اما تمام راننده ها فکر می کردند این محدودیت شامل حال آنها نمی شود و برای خودشان دلایلی می آوردند که یکی از آنها خیلی جالب بود، بنده خدایی بدون توجه به علائم و موانع و سوت پلیس می خواست خود را به حرم برساند، وقتی با هزار مکافات متوقفش کردیم و توضیح خواستیم، برای این کارش دلیل محکمی آورد: من ترک هستم!

پیام بازرگانی: سرمایه گذاری 7- در بانک پارسیان ! بعد از چهار سال سرمایه شما صفر و چه بسا منفی میشه!!
ایشان در ادامه فرمودند: «اگر ايران نبود من در صنعت گردشگري نميماندم!» ضمن تشکر از این فداکاری و حس میهن پرستی ایشان یادآور می شویم اگر اینجا ایران نبود و زبانم لال یکی از بلاد کفر بود، قطعاً و به احتمال 200 درصد صنعت گردشگری از ریاست انسان فرهیخته و فرد کارآمدی مانند ایشان محروم می ماند!
فرض کنید بر حسب خامی و بی تجربگی یکم جو گیر شدید و این بازی فوتبال براتون حساسه! اعصاب ندارید! می خواین ببینید بالاخره علی دایی در مقابل این عرب ها چیکار می کنه؟! نیم ساعت قبل از بازی می نشینین و تمام تبلیغات خداپسندانه سیما رو خوب از بر می کنین... همه چیز آماده است که یه بازی فوتبال رو ببینید... اما چیزی که می بینید اینه:
تصویر: دروازه بان عربستان بازی را از کنار دروازه شروع می کند.
مزدک میرزایی در ریاض: یه موقعیت خطرناک برای تیم عربستان داره شکل می گیره!
صدای ورزشگاه: صدای آه تماشاگران به خاطر از دست دادن یه موقیت خوب!!
پیمان یوسفی در استودیو شبکه سه: بعله! همینطور که می بینید تصاویر دریافتی از کیفیت مطلوبی برخوردار نیست (!!) و ما نمی تونیم مثل آدم تصاویر دریافتی رو پخش کنیم! بنابراین خودم بازی رو براتون گزارش می کنم... دروازه بان میره که توپ رو کنار دروازه بکاره تا با ضربه خودش بازی رو آغاز کنه!!!
نتیجه گیری اخلاقی: ایول عزت خان! احترام به شعور مخاطبت رو عشق است! دمت گرم!
سئوال اساسی: به نظر شما چه عامل مهمی باعث شد که صدا و سیما برای اعمال سانسورهای لازم، پخش با چندین ثانیه تأخیر را در دستور کار قرار دهد؟!
1- سانسور صحنه ی باز بودن یکی از دکمه های پیراهن علی دایی و دیده شدن گردنبند وی.
2- سانسور تبلیغات بی تربیتی دور زمین مثل «هواپیمایی امارات» و «توشیبا» و جایگزین کردن آنها با «ایران ایر تور» و «پارس خزر».
3- نشان دادن توان بالای متخصصان واحد سانسور سیما و تکنولوژی بومی در سانسور صحنه ها و نشان دادن صحنه های آهسته با ارتباط منطقی کامل (!) به جای آن.
4- آزمایش آستانه تحمل مخاطبان و تعیین عدد دقیق نقطه جوش بینندگان!
به نظر شما اندازه مدال طلای ساعی چقدر است؟
1- آنقدر بزرگ است که مهندس علی آبادی پشت آن قایم شود.
2- آنقدر بزرگ است که چهار سال حیف و میل بیت المال در ورزش قهرمانی نادیده گرفته شود.
3- آنقدر بزرگ است که هر جنبنده ای از وزیر و وکیل گرفته تا بقالی سر کوچه، کسب این مدال را به مردم تبریک بگویند؛ طوری که انگار خودشان ضربه آخر را به حریف ایتالیایی زده اند!
4- آنقدر بزرگ است که بینندگان بینوا یک ساعت منبر رفتن و لوس بازی های جواد خیابانی را تحمل کنند!
جواب: یک عدد شب شعر طنز می باشد که چند شاعر بانمک، فرهیخته و نترسیده آن را به راه انداخته اند و با یکسری اشعار نتراشیده و مشکوک(!) ملت را خنده آمیزناک می نمایند! به درد بی درمانتان ممکن است بخورد!
س: جا قحط بود که آن را در مشهد برگزاراندند؟!!
ج: بله! البته تأثیر حوزه هنری خراسان رضوی و آقای رفیعا و سایر دوستان در شکل دادن به این توطئه مشهود است!
س: از سوی مقامات بالا، وسط، کمرکش، پایین و زیر زمین مستقر در مشهد برای تعطیلاندن جلسه هیچ تلاشی صورت نگرفت؟!
ج: ...!
س: انگیزه مردم همیشه در صحنه برای شرکت در این شب شعر چه می بوده باشد؟!
ج: از چند روز قبل برای برگزاری شب شعر طنز در حلقه رندان در سطح شهر مشهد و اینترنت تبلیغات شد که آی خونه دار و بچه دار... مفتکی کیک و ساندیس می دن... بدو بیا! همین انگیزه کافیست!!

مطلب ادامه دارد
چي؟... روز جهاني مشت محكم بر دهان استكبار جهاني؟!... نه مهمتره!
چي؟... روز جهاني حمايت از زرافه هاي تك شاخ؟! ... نه مهمتره!
سهميه بنزين تابستان رسيد!
«روز جهاني حمايت از رانندگان بي بنزين» مبارك باد.
دي ماه 1386: ستون آزاد در 27مين شماره خودش قطع نشريه رو عوض كرد و در هشت صفحه و بصورت روزنامه اي و گلاسه در چاپخانه رواق(رسالت سابق!) به چاپ رسيد. نه صدايي ... نه هياهويي ... ساكت و آرام.
ارديبهشت 1387: گل آقا اولين شماره دو هفته نامه خود را در قطع جديد روزنامه اي(!) و در هشت صفحه(!) و بر كاغذ گلاسه(!) و در چاپخانه رسالت! (همون رواق!) منتشر مي كنه. كنفرانس هاي خبري... توضيحات و كارشناسي هاي متعدد... و كار جديدي(!) كه به نام خود ثبت مي كنند.
13 خرداد 1387: شماره 32 - كاريكاتور ستون آزاد - اثر دوست خوبم مجید مهجور - ايده از بچه هاي تحريريه ستون آزاد

23 خرداد 1387: شماره 3 - كاريكاتور روي جلد آقا ... و ديگر هيچ!

كاش فقط همين يكي دو مورد بود...
دوست دارم فقط بنويسم بدون شرح! چون عقيده دارم دنياي ما سرشار از اتفاقات كاملاً تصادفي(!) است.
همینزاد: نه! این یک حرکت عادی هست که توی فوتبال اتفاق می افته! داور به درستی ادامه بازی میده.
- بازیکن آبی نیروی بیش از حد بکار نبرد؟!
* ببینید آقای فردوسی پور! من خودم یه زمانی فوتبال بازی می کردم!! چون فوتبال بازی می کردم بهتون می گم این حرکت خطا نیست.
- بعله! این هم صحنه بعدی هست که بازیکن آبی توی محوطه جریمه توپ رو با دست می گیره و بعد برای بازیکن خودشون پرتاپ می کنه! به نظر شما پنالتی و خطای هند نبود؟!
* نه! ببینید توپ به دستش خورده! بازیکن که نمیتونه دست هاش رو خونه بگذاره و با خودش نیاره بازی! به هیچ وجه خطای هند نیست.
- بعله! بعد از این صحنه بود که داور اومد به سمت مربی تیم نارنجی رفت و یه سری الفاظ هم به کار می بره و اون رو اخراج می کنه.
* اعتراض کرده آقا! نگاه کنید... مربیشون اعتراض کرده! مرتیکه %@#$ فکر کرده اینجا هم بایر مونیخه! داور کار درستی کرد و حالشو گرفت تا اون باشه دیگه از این غلطا نکنه! به نظر من کمیته انظباطی هم باید سخت با این قضیه برخورد کنه!
- بعله! تا این لحظه شش میلیون نفر در مسابقه پیامک ما شرکت کردن که به سه نفرشون...!
توضیح اول: در این پست، اشاره و لینک مستقیمی به هیچ وبلاگی وجود ندارد... لطفاً اصرار نکنید!
توضیح دوم: لطفا برای درک بهتر نوع جهان بینی نویسنده(!) دستتان را تا جای ممکن (انتهای آرنج!) در دماغ محترمان بفرمایید... با تشکر!
وبلاگ های دماغ سوخته: به وبلاگهایی اطلاق می شود که با وجود شکسته نفسی زیاد(!) در ارائه طنز فاخر و شونصد دوره شرکت در جشنواره های طنز مکتوب، شفاهی، استانی، شهری، محله ای؛ خانه ای(!) و... حایز هیچ بار مقام شده اند.در کل همیشه عده ای هستند که حق شان می خورند، بقیه طنز نویسان هم اصلا عددی نیستند ولی پارتی دارند که مقام می آورند!
وبلاگ های دماغ فیلی: به دسته ای از وبلاگ ها گفته می شود که دچار حس تافته ی جدا بافته و سقوط آزاد از دماغ فیل شده اند. اتخاذ سیاست های من درآوردی(!) در لینک دادن به سایر وبلاگ ها و در مواردی "حذف لینک بعد از تبادل لینک" از کارهای رومزه این گونه از موجودات محسوب می شود. برخی از هنجارهای اخلاقی این وبلاگها: گذاشتن کامنت و ایول گویی و پاچه خواری جزو وظایف خواننده محسوب می شود؛ نظرات باید بعد از تأیید مدیریت محترم وبلاگ و حذف و تعدیل های لازم برای عموم نمایش داده شود. سر زدن به وبلاگ بقیه بسیار چیپ و لو کلاس است!!
وبلاگ های فاقد دل و دماغ: وبلاگهایی که اصولاً حس هیچ کاری ندارند و هر هزار سال یکبار که حسش باشد قدم رنجه کرده و یک جمله فلسفی به رشته تحریر در می آورند تا جامعه جهانی سال ها از نتایج و فوائد گوهربار آن بهره مند گردد. جستجوی مطلب طنز در چنین وبلاگ هایی به آب در هاون کوبیدن تعبیر شده است.
وبلاگ های چسب روی دماغ!: در گذشته به وبلاگهایی گفته می شده که با وجود طنزهای آبکی و نخ نما به انواع جراحی های زیبایی در قالب وبلاگ می پردازند. انواع طرح های کوبیسم، انیمیشنیسم، ژانگولریسم(!) و... از همین وبلاگ ها نشأت گرفته است. با ورود کتابهای رنگ آمیزی کودک به بازار، نسل این وبلاگ ها رو به انقراض است.
وبلاگ های موی دماغ: نوع نادری از وبلاگ هاست که تا به وبلاگشان سر نزنید و لینک آنها در پیوند ها درج نکنید بیخیال شما نمی شوند! انواع شیوه های ترحم انگیز، عشقولانه، زورگیری و حتی تهدید جانی(!) هم در این گونه وبلاگ ها گزارش شده است. شیوه شناسایی این دسته از وبلاگها: تعداد کامنت ها اغلب از تعداد بازدید وبلاگ بیشتر است!
وبلاگ های توی دماغ!: وبلاگهای فضول، کثیف و در پیتی هستند که اجازه اظهار نظر راجع به سایر وبلاگ ها را به خود می دهند! غرغرو هایی (!) که فقط بلدند عیب سایرین را بنویسند و از خودشان هیچ خلاقیتی متصاعد نمی کنند و نمونه بارز تف سر بالا هستند!
توضیح یکی مانده به آخر: این پست را به حساب جوانی نویسنده بگذارید!
توضیح آخر: تا یادتان نرفته... چنانچه در ناحیه بینی دچار خونریزی نشده اید می توانید دستتان را بیرون بیاورید!
يَره ای ماه قبل عجب زمستون ضايعي بود ها! چون اي گاز ما يَم قطع رفته بود، تو خنه زير لحاف كِز كرده بودُم. داشتُم هِي باقالي پخته هاي عيال رِ مِنداختُم بالا كه ملتفت رفتُم بايد بُرُم دست به آب! همي كه رسيدُم دَم مستراح، ديدُم اي پسره كامبيز خاك به سر، هنوز عملياتش تِموم نرفته!
گفتُم يَره وَخِز بيرون كه باقالي ها دِرَن كار دستِ مو مِدن! كامبيزم داد مِزد كه شيلنگ يخ زده و آب نِمِيه ... گفتم يه كاريش بكن جلدي وَخز بيرون كه اوضاع مو خيطه! اويم مُگفت هر كار مُكنم لامصب پايين هم نِمِره! اونجايم يخ زده و سفت رفته!
خلاصه يَك اوضاعي رفته بود...
چاپ در ستون صفحه کلاج ماهنامه ستون آزاد
عمراً هيچ كدوم از فوتباليست ها يا بازيگراي سينما به اندازه اين موجود جالب(!) برای بازیشون زحمت نمی کشن! خداییش گشتن دنبال تصویر این هنرمند گمنام در نمازجمعه، تشييع جنازه، سخنراني، راهپيمايي ... (یا هر جایی که دوربین صدا و سیما هست) جزو تفریحات سالم من هست!
شما هم اگه دنبال تفريح مي گرديد مي تونيد توي اخبار و خلاصه هر اجتماعي كه فكرش رو بكنيد، ايشون رو پيدا كنيد. آخريش هم كه مراسم تشييع شاعر معاصر، قيصر امين پور بود. اگه كسي مي شناسش بهش بگه كه غرغرو عكسش رو توي طنزدوني گذاشته! میتونه بره پز بده!
تشییع رسول ملاقلی پور

تشییع قیصر امین پور

تشییع پیکر علامه عسگری
تشییع قدکچیان

تشییع بابک بیات

تشییع شهدای پرواز آنتنوف

تشییع رضا سعیدی

اين چيزي كه مي نويسم مي تونست چيز بهتري باشه! به شرطي كه اولاً بيشتر روش وقت مي گذاشتم، ثانياً اصلاً وقتي وجود داشت كه روش بگذارم، ثالثاً يكي ديگه پيدا مي شد كه اين مطلب رو بنويسه!
قصد دارم يه سري از وبلاگ هايي كه سعي مي كنن خودشون رو به سطح وبلاگ طنزدوني نزديك كنن(!) رو براي شما" طنزيم" كنم و به قول بچه ها پته شون رو به آب بدم:
دست دوم: يه جورايي آش كشك خالمونه! بايد هر چند وقت يكبار سر بزنيم و كامنت بگذاريم تا در ملاقات هاي حضوري يقه ي پيرهنمون چروك نشه! از سالاد مغز گرفته تا يادداشتهاي كودك هشت ساله و حتي عكس هاي مبارزه با بد حجابي هم توش پيدا ميشه! يه چيزي تو مايه هاي سمساري اينترنتي! توي دو ماده داره ركوردهاي جهاني رو جابجا مي كنه: يكي درازي قسمت پيوندهاي وبلاگش، يكي هم تعداد طنزهايي كه فرت و فرت مي نويسه! اسم وبلاگش هم اشتباه تابلويي داره و "دوم" رو با ۲ تا واو نوشته! واقعاً كه چه آدم هاي بيسوادي با ما طرف هستن!
ما يك نفر: اسمش براي تشويش اذهان عمومي اينجوري انتخاب شده! وگرنه در حقيقت محمدرضا حق آرش رو خورده و همش خودش مطلب مي نويسه! طنزيم جرايد، شعر، تحليل هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي راسته كارشون هست و همش هم طنز. هميشه مطلبش توي روزنامه دچار قيچي زدگي مي شن و وبلاگش جايي هست براي طنزهاي بدون سانسور! كامنت هم كه مي گذاره ميگه: به همه سر مي زني، فقط به ما سر نمي زني؟! خوب اينهمه كه به طنزدوني سر ميزنين يكم هم به اونها هم سر بزنين! ثواب داره، جاي دوري نمي ره.
تنظ نوشته ها: در نظر بگيريد يك جوان مملكت رو كه فرق تنظ و طنز رو نمي دونه! بايد ديد كي به اين آقا ليسانس داده! ولي نيمه پر(؟!) ليوانش اينه كه واسه خودش تنظ نويس باتجربه و برجسته نمايي هست و حسابي برو بيا داره و كمي تاقسمتي حرفه اي تلقي ميشه. هي … يه وقتهايي هم مطالب خوبي براي بازتاب، گل آقا، عصر ايران، روزنامه قدس، راديو جوان، نشريه وزين (!) ستون آزاد و خيلي جاهاي ديگه نوشته! كلاً بچه با احساسيه! بهش لينك بدين دلش نشكنه! اونم مياد بهتون لينك ميده!
مجيد كارتون: اينجه شله مدن؟ همش دنبال اينه كه آدم رو تو خماري شله بگذاره! تصوير متحرك بالاي وبلاگش هم كه كلي مورد داره! توي كاريكاتورهاش هم كه مدام به اين بنده خدا يانگوم گير مي ده! وبلاگش هم اصلا نيمه پر نداره! همش نيمه خاليه! اما بعضي وقت ها هم ازدستش در ميره و كاريكاتورهاي خوشگل و بامزه اي مي كشه! توي روزنامه هم كه نون ما رو آجر كرده و طنزنويسي هم مي كنه! خلاصه اگه بهش سر بزنين مسئوليتش با خودتونه! چون بعد مهر وبلاگش به دلتون ميشينه و مجبور ميشين بدون هيچ چشم داشتي بهش لينك بدين.
راه كاهي: از وبلاگ ايشون چون هر هزار سال يكبار آپديت ميشه اطلاع زيادي در دست نيست!
طنزكتابداري: مهمترين ويژگيش غير از طنز بودن و كتابداري بودن اينه كه براي كامنت گذاشتن بايد با موس اينقدر اسكرول رو جابجا كنين كه صداي قريچ قروچ دكمه موس در بياد! خوب جدا جدا پست بزنين تا خلايق تو زحمت نيفتن! گناه دارن به خدا!
مقراض تناقض: خواندن مطالب وبلاگشون به افراد كمتر از هجده سال و زير پي اچ دي اصلاً توصيه نميشه! براي اينكه معناي ظريف و عميق و دقيق مطالبشون رو درك كنين بايد چند جور لغت نامه و اعلام كنار دستتون باشه كه حتما لازم ميشه!
در پايان متذكر مي شم هرگونه مقاصد تلافي جويانه پاسخ كوبنده خواهد داشت! ضمناً 24 ساعته آنلاين هستم و بخش نظرات وبلاگم زير ذره بين هست تا از عمليات هاي افشاگرانه در كامنت ها جلوگيري بعمل بياید!
حتماً تا حالا درباره تاييد يا تكذيب اين فيلم مقالات، توضيحات، تكذيبات، حمايات، شكايات و عكس هاي بسيار باشخصيتي ديديد! ما خداي نكرده قصد قضاوت در اين باره را نداريم ولي با ديدن اين فيلم به يكسري نكات آموزنده دست يافتيم که بی هیچ چشم داشتی آن را منتشر می کنیم: 1- سعي كنيد وقتي به زبان انگليسي مسلط نيستيد از آن استفاده بيش از حد نكنيد تا يك نفر مجبور نباشد انگليسي صحبت كردن شما را به زبان انگليسي ترجمه كند! 2- ما در كشوري زندگي مي كنيم كه تكذيب كردن نتيجه معكوس دارد! هر چه شايعه اي بيشتر تكذيب شود، صحت آن هم كمتر مورد ترديد قرار مي گيرد. پس زياد تكذيب نكنيد. 3- آقايي از آشنايان ايشان در وبلاگ خود مي نويسد" ما به خانم مركل خبر داده بودیم که آقای ... به خانمها دست نمی دهند، مركل خیلی ناراحت شد..." و يكي از همراهان ايشان در سفر به ايتاليا گفته اند "اصولا آقاي ... به علت ازدحام جمعيت متوجه برخي تماسها نميشوند!" پس نتيجه مي گيريم كه ازدحام جمعيت ممكن است خيلي خطرناك باشد حسن! 4- ما حرف يك ايتاليايي ناشناس را قبول مي كنيم و تكذيب افراد موجه را قبول نمي كنيم! همچنين از زاويه اي ديگر به چشم خودمان هم اعتماد نداريم و چيزي را كه مي بينيم تكذيب مي كنيم! پس بايد هميشه به اين نكته توجه داشت كه ما منطق خاص خودمان را داريم!

فردا صبح بايد كنكور ارشد دانشگاه آزاد بدم، همه چيز آماده است: كارت ورود به جلسه رو ديروز دوستم برام گرفت (یادم باشه صبح ازش بگيرم) برنامه ريزي هم كه واسه اين آزمون داشتم توپ! اين هوا: از پاي كامپيوتر كه بلند شدم ميرم رياضي مهندسي و معماري كامپيوتري رو مي خونم... البته خيلي هم نبايد خودم رو خسته كنم پس می خوابم و صبح كه بيدار شدم ساختمان داده رو ميخونم، توی پارگینگ دانشگاه هم كامپايلر رو روال مي كنم... بين دو تا دو نوبت آزمون ميرم حسين كثيف (ساندويچي روبروي دانشگاه) و مدار منطقي رو با ساندويچ خوراك سه نون مي خورمش! تازه دو سه ساعت هم وقت اضافه مياد كه اونو به نوشتن مطلب بعديم اختصاص مي دم!
يادمه چهار سال قبل شب كنكور دانشگاه آزاد (پير شديم ها... يادش بخير) رفتم سينما هويزه و فيلم من ترانه پانزده سال دارم رو نگاه كردم (لطفاً پاي كامپيوتر بالا نيارين! كي بورد كثيف ميشه!) بعدش هم كه نتايج اومد و قبول شدم، امشب هم فيلم تقاطع رو ديدم! وجه مشترك هر دوش اين بود اولاً هر دوتاشون خيلي#*&@# بودن! ثانياً توي هر دو تا يه دختر دبيرستاني مشكل پيدا مي كنه! احتمالاً ده سال ديگه كه قصد كنم براي پرفسورا (بگين ان شا الله!) شركت كنم هم احتمالاً قضيه فيلمي كه شب آزمون ميبينم همينه! البته تا اون موقع ديگه اين حرفها دمده شده و دختره بايد گروه سني الف باشه تا فيلم قابل ديدن باشه!
فقط بايد يادم باشه صبح شنبه عكس سه در چهارم رو براي روزنامه بفرستم كه اگه خواستن نفر اول رو معرفي كنن يه عكس خوشگل ازم داشته باشن!
يا من ADSL را دوست مي دارم!
من از اينكه شركت مخابرات به خيال خود نود درصد سايت هاي موبوط و نامربوط را " مشترك محترم...!" نموده است و از اينكه دويست و نود درصد كاربران "مشترك محترم شكن!" دارند غافل است خوشحالم!
از اينكه يك ماه است شارژ ماهيانه خود را به شركت محترم و خيّر آسياتك پرداخت نكرده ام خوشحالم!
از اينكه به عنوان يك بدهكار اينترنتي همچنان با سرعتي فراتر از قوه تخيل حق التحرير بگيرهاي رقيب از محضر شبكه جهاني بهره مند هستم خوشحالم! من از اينكه رفيق سابق و رقيب امروزم از نعمت آپ كردن محروم شد و ان شاء الله با مساعدت دوستان شركت مخابرات به اين زودي ها رنگ اينترنت را هم نخواهد ديد خوشحالم! من از اينكه رقباي طنزنويس را در پله هاي پايين نردبان مي بينم كه با Dial up امورات مي گذرانند، احساس خوبي دارم و از صميم قلب ADSL را دوست مي دارم!
-----
پشت پرده ي آپ نشدن هاي اخير: سه مطلب طنز داديم به همكاران و نشريات مختلف كه هر كدام در قسمتي از گلوگاههاي مطبوعاتي گير كرده اند و هنوز به زير دستگاه محترم چاپ نرفته اند، بنابراين رسالت فرهنگي - مطبوعاتي انتشاراتي و غيره باعث مي شود كه فعلاً آنها را آپ نكنيم!
| Copyright © 2005-2010 - All rights reserved. |
| Writer & Designer: غرغرو Power: Blogfa (Iranian weblog service) Language: Persian |
| TanzDooni.com & TanzDooni.blogfa.com |






















