تبليغاتX
TanzDooni.com طنزدونی

عناصر معلوم الحال عرصه طنز - 2
تاريخ: بیست و ششم بهمن 1388 ساعت :19:0

 > بمناسبت...بمناسبت...حالا مناسبتش زیاد مهم نیست! قصد دارم از این تریبون وبلاگ های طنز و غیره ای که سعادتی عظمی نصیبشان می شود و به کلیک های حیات بخش بنده مزین شوند را یک پنبه زنی کنیم اساسی! قبلا در اینجا هم پنبه برخی دوستان را زده بودیم ولی اینبار تراختور(!) را روشن کرده و سایر دوستان را از ریشه هرس می کنیم! تا ان شاا... قلم به دستان طنزنما و رقبای بی مزد و مواجب نصایح ما را که تابحال به هیچ کار نیامده آویزه گوش سازند و در سال 1389 که سال ببر نامیده اندش سقف را بشکافند و طرحی توپ در اندازند! 


> طنزهای زهرا دُرِّی : اگر دنبال شعرهای پوست کنده و آپ تو دیت می گردید... اگر با سیاستمداران رابطه خوبی ندارید... اگر فکر می کنید با هر چیزی می شود شوخی کرد... اگر فکر می کنید وبلاگ می تواند ابزاری برای نوشتن اشعار بدون سانسور باشد... چرا فکر می کنید جوابتان را پیدا کرده اید؟ زهی خیال باطل!

دمش گرم ها : بروز – بدون سانسور –دارنده چندین کتاب منتشر شده- جزو معدود خانم های طنزپرداز!

ان شاء ا... ها : دامین اختصاصی ثبت کند - در مورد مسائل امنیتی وبلاگ محتاط باشد تا مجدداً هک نشود– از کتابهایش برای ما هم بفرستد (صلواتی!)

(برای دیدن وبلاگ کلیک کنید)

> منو برق گرفته!!! : اگر نخواد مطلب طنز بنویسه بازم طنز از کار در میاد! بیان شیرین و نثر روانی دارد. نوشته ها بیشتر به نقل خاطرات و احساسات شخصی اختصاص دارد. جزو معدود وبلاگ هایی هست که حتی خواندن پست های بلندش هم اصلاً خسته کننده نیست. قالب ساده ای دارد. وقتی توی اسم وبلاگش سه تا علامت تعجب داره میشه حدس زد در پست هاش چه تعداد علامت تعجب به کار رفته!

دمش گرم ها: ساده و روان – صمیمی و شیرین – احترام به مخاطبان – وبلاگ مورد علاقه من!

ان شاء ا... ها : همکاری با نشریات را گسترده تر کند – یک دامین کوتاه ثبت کند که طول دامنه فعلیش از ارتفاع دماوند بیشتر است – جدی تر باشد و استعدادش را در سایر زمینه های طنز هم به کار بگیرد 

(برای دیدن وبلاگ کلیک کنید)

> پارک ممنوع؛ والا پنچر می شوید : این نام اشاره به مجموعه وبلاگ ها، فتوبلاگ ها و سایت هایی دارد با مدیریت یک آدم شوخ! اگر ازش بپرسید هوا چطوره؟ فردا یک وبلاگ می زند با موضوع هواشناسی! خلاصه موجودیست با قلم خوب بعلاوه ایده های جالب بعلاوه پشتکار بعلاوه سلیقه که می شود رضا احسانپور!

دمش گرم ها : دانش و اطلاعات کافی در طراحی وبلاگ – فعال... خیلی فعال! – دیدگاه متفاوت – آینده در حد تیم ملی

ان شاء ا... ها : تأسیس وبلاگ های جدید را بیخیال شود – طوری ادامه مسیر دهد که از دایره سلیقه مخاطب خارج نشود - به فکر چاپ یک کتاب به سبک رضااحسانپوری باشد 

(برای دیدن وبلاگ کلیک کنید)


مطلب ادامه دارد
نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
روزنوشت های یک پلیس وظیفه شناس - 18
تاريخ: بیستم بهمن 1388 ساعت :19:46

سوتی در حد تیم ملی!

درب اتاق رئیس به اتاقی باز میشه که سربازان کارهای اداری رو انجام می دهند. اونجوری که ما آزمایش کردیم تقریباً تمام صحبت های ما بصورت واضح در اتاق رئیس شنیده می شه و روی همین حساب وقتی رئیس هست اصلاً حرف های غیر پاستوریزه نمی زنیم.

امروز صبح رئیس از اتاقش اومد بیرون و گفت: سرهنگ فلانی با من کار دارن، من میرم اتاق ایشون. وقتی که رئیس رفت بلافاصله کار رو تعطیل کردیم و قرار شد من برم برای صبحانه ساندویچ بخرم. وقتی برگشتم پرسیدم: رئیس برگشته؟! گفتن نه. ساندویچ ها رو توزیع کردیم و خلاصه صفاسیتی! از هیچ مسخره بازی و چرت و پرت گفتنی حتی درباره خود رئیس دریغ نکردیم. اینقدر بلند بلند حرف می زدیم که گفتم اگه الان رئیس بیاد همه ما رو می فرسته هنگ مرزی خدمت کنیم. بچه ها حتی این رو هم مسخره کردن!

بعد از خوردن ساندویچ ها بدون اینکه در بزنم رفتم توی اتاق رئیس. دیدم رئیس قبراق و سر حال پشت میزش نشسته! لبخند روی لبم خشک شد! درست مثل کسی که عزرائیل رو دیده. 

تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که ازشون بپرسم «چایی می خورن؟! » بعد در رو بستم و دقیقاً 15 دقیقه بی صدا و بدون وقفه خندیدیم! سرخ شده بودیم و اشک از چشم هامون در اومده بود. صحنه اینقدر عجیب و دور از انتظار بود که نمی تونستیم جلوی خودمون رو بگیریم، ولی کاملاً بی صدا می خندیدیم تا بیشتر از این گند نزنیم. یکهو رئیس از داخل اتاق داد زد : «اگه چیز خنده داری هست بگین ما هم بخندیم!!» این حرفش مثل کبریت روی انبار کاه بود و خنده های قاه قاه و بلند بلند شروع شد...

بعداً بچه ها گفتن که از دیدن قیافه من وقتی رئیس رو دیدم خشکم زده بود بی اختیار خندشون گرفته. قیافم احتمالاً خیلی دیدنی بوده.

مثل اینکه وقتی من نبودم بقیه سربازها چند دقیقه ای از اتاق بیرون رفته بودن و هیچ کس برگشتن رئیس رو ندیده بود. تا یک ساعت هیچ کدوممون از خجالت تو اتاقش نرفتیم.


پی نوشت :

1- حیف که بعضی خاطرات مثل این رو نمیشه با اسم خودت بنویسی. وگرنه بعضی سوتی های من می تونه اینجا خوب بدرخشه!

2- میگن بعلت قطع کابل جاسک-فجیره اینترنت تا اطلاع ثانوی اختلال دارد! ولی بعضی از دوستان می گن با یک سری "چیز ...ـن ها" به طرز شگفت انگیزی تونستن کابل رو وصل کنن! الله اکبر!

3- روز 22 بهمن همه بچه های خوبی باشین! لااقل فکر سربازهای خسته هم باشید ... باور کنید دعاتون  می کنن...



نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
روزنوشت های یک پلیس وظیفه شناس - 17
تاريخ: چهاردهم بهمن 1388 ساعت :22:6

خشمِ شبِ یواش !

در دوره آموزشی یک شب پست نگهبانی ام نزدیک  آسایشگاه سربازان دیپلم بود. شب اولی بود که آنها به سربازی آمده بودند. دوری از خانه و هزار و یک جور مشکل عاطفی مخصوصاً برای دیپلم ها که سن و سال کمتری داشتند قابل تصور بود.

حدوداً نیمه های شب بود و همه خواب بودند که نگهبان یکی از آسایشگاهها با دوستش به سمت من آمدند و گفتند می خواهند سربازان جدید را اذیت کنند. خواستم منصرفشان کنم ولی فایده نداشت.

وارد آسایشگاه شدند و چراغها را روشن کردند و کلی داد و بیداد راه انداختند که این چه وضعیه و چرا نگهبان ندارید و چرا بدون لباس نظامی خوابیدید(!) و باید وسایل و ساک ها بازدید بشه و... سربازان جدید هم که از همه جا بی خبر به خط شده و کلی ترسیده بودند! اون وسط یک نفر پرسید: «الان این خشم شب حساب میشه؟! »اون دو تا مارمولک هم گفتن : بعله! خشمِ شبِ یواشه!

خلاصه چند نفر را نگهبان و ارشد تعیین کردند که تا صبح نگهبانی بدهند و بالاخره دست از سرشان برداشتند.

بیچاره ها... حتم دارم سربازهای بیچاره هنوزم که هنوزه نفهمیدن اون برنامه شب اول خدمتشون، تفریح مضحکی برای دو تا سرباز سادیسمی بوده!


پی نوشت :

1- چه می کنه «کاپیتان باقری!»

2- بعد شهرآورد داشتم چرت می زدم که رئیس زنگ زد و گفت برم برای بچه اش فلان کتاب رو از فلان جا بخرم!

تو رو خدا رو که نیست...!

منم خیلی راحت دروغ گفتم که امشب ماشین ندارم!

قطعاً به خاطر این 17 ماه خدمت می رم توی « جهنم اسفل السافلين»!

3- به خاطر اینکه این زنگ تلفن بی محل سرم حسابی درد می کنه و الان قرص خوردم.

4- کسی می دونه اون لاک پشتی که امروز با کاوشگر 3 رفت فضا کی بر می گرده؟!


نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
زباله های روسی
تاريخ: هفتم بهمن 1388 ساعت :22:24

درست است که مردم ما مردمی فهمیده ، آگاه و با روحیه بالا هستند، ولی  دیدن بقایای این تابوت های پرنده در باند فرودگاه مشهد چندان تأثیر مناسبی در روحیه مسافران ندارد! بنظر می رسد مهندسین خلاق کشور باید فکری به حال این بقایای هواپیماها در باند فرودگاه هاشمی نژاد مشهد بکنند، مثلاً پیشنهاد می کنیم:

1- یک پولی کف دست تولیدکنندگان محترم این هواپیماها بگذارند تا شاهکارهایشان را بردارند و به کشورشان برای بازیافت برگردانند.

2- یک خیابان یا میدان را به پاس زحمات خلبانان آنها نامگذاری کرده و هواپیماها را عنوان زیباسازی فضای شهری در آن محل استفاده کنند.

3- نمایشگاهی از این هواپیماها ترتیب دهند و بلیط فروشی کنند که  هم در آمدش از زمان سالم بودن آنها بیشتر است و هم در جذب گردشگران خارجی بسیار موثر خواهد بود!

4- بهترین کار اینست که با سر هم کردن آنها یک "توپولف ملی" طراحی کنند!



نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |


Copyright © 2005-2010 - All rights reserved.
Writer & Designer: غرغرو Power: Blogfa (Iranian weblog service) Language: Persian
TanzDooni.com & TanzDooni.blogfa.com