تبليغاتX
TanzDooni.com طنزدونی

روزنوشت های یک پلیس وظیفه شناس - 19
تاريخ: پانزدهم اسفند 1388 ساعت :21:8
نامه فدایت شوم!

رئیس با پیشوند «آقای» از توی اتاقش صدام می کنه. یادم نمی یاد آخرین باری که بهم آقا گفته کی بوده. وارد میشم و احترام می گذارم. سرهنگ آرام و منطقی تر از همیشه به نظر میاد. با خودم گفتم: حیف! کاش یک برگه درخواست مرخصی تشویقی داخل جیبم بود که با این ژست مهربونش حتماً موافقت می کرد!

خیلی خودمونی می گه: بشین کارت دارم. با این پرسش که چقدر از خدمتت مونده سر صحبت رو باز می کنه. بهش میگم با اجازتون چند روز دیگه تموم میشه. چند لحظه بدون اینکه پلک بزنه به صورتم نگاه می کنه. مثل کسی که خیلی ناراحت شده. انگار چیزی توی گلوش گیر کرده. به زحمت میگه «من تا حالا سربازی به خوبی تو نداشتم!» عینکش رو برمی داره و کمی چشم هاش رو می ماله. میگه : این چند روز آخر خدمتت رو هم بهت مرخصی تشویقی می دم که به کارهات برسی. نصیحتم می کنه: سعی کن تو زندگیت مرد باشی، به کسی ظلم نکن، این زندگی همش آزمایشه و مهم اینه که از آزمایش سربلند بیرون بیای.

دوباره مثل اینکه چیزی توی چشمش رفته. سعی می کنه با دستمال تمیزش کنه. بعد از داخل کشوی میز یک پاکت در میاره. میگه : اینو به عنوان یادگاری برات گرفتم ، ناقابله. شب بازش کن. پاکت رو بر می دارم. احترام می گذارم و به سمت در می رم. انگار واقعاً چیزی توی گلوش گیر کرده. سرهنگ چند بار گلوش رو صاف می کنه و میگه : بگو یک لیوان برام آب بیارن. 

شب قبل از اینکه بخوابم میرم سراغ پاکت. بازش می کنم. یک بسته نسبتاً بزرگ داخلش گذاشته. بوی خاصی میده. بازش می کنم. دانه های قرمز رنگی روی زمین می ریزه. بوش منو یاد چلو کبابی می اندازه! یک کاغذ داخلش هست روش نوشته : 

بسمه تعالی

از : سرهنگ [……]

به : ستواندوم وظیفه [……]

موضوع : ادامه خدمت

سلام علیکم

احتراماً در بررسی های بعمل آمده مشخص شد وبلاگی با عنوان «طنزدونی» و نویسندگی فردی معلوم الحال بنام غرغرو اقدام به انتشار خاطراتی طبقه بندی شده از محیط کاری این اداره می نماید. لذا با عنایت به محرمانه بودن برخی موارد ذکر شده و همچنین ارائه تصویر تاریک از محل خدمت و تخریب چهره عناصر دلسوز نظام و نیز ارتباطاتی که بین شما و این وبلاگ متصور می باشد ، کارت پایان خدمت شما بوسیله پانچ به چندین سوراخ مزین گردید!

مع الوصف 17 ماه خدمت جنابعالی کأن لم یکن تلقی شده و می بایست جهت تجدید خدمت خود را به پاسگاه تاسوکی واقع در استان سیستان و بلوچستان معرفی نمایید. ضمناً بمنظور انجام مراحل تسویه حساب و ترخیص جنابعالی به پیوست مقداری «سماق» جهت مکیدن ارسال می گردد.

امضا: سرهنگ [……] 

88/12/15


ولی اگه واقعیتم پیدا کنه خیلی تعجب نمی کنم!


نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
عناصر معلوم الحال عرصه طنز - 2
تاريخ: بیست و ششم بهمن 1388 ساعت :19:0

 > بمناسبت...بمناسبت...حالا مناسبتش زیاد مهم نیست! قصد دارم از این تریبون وبلاگ های طنز و غیره ای که سعادتی عظمی نصیبشان می شود و به کلیک های حیات بخش بنده مزین شوند را یک پنبه زنی کنیم اساسی! قبلا در اینجا هم پنبه برخی دوستان را زده بودیم ولی اینبار تراختور(!) را روشن کرده و سایر دوستان را از ریشه هرس می کنیم! تا ان شاا... قلم به دستان طنزنما و رقبای بی مزد و مواجب نصایح ما را که تابحال به هیچ کار نیامده آویزه گوش سازند و در سال 1389 که سال ببر نامیده اندش سقف را بشکافند و طرحی توپ در اندازند! 


> طنزهای زهرا دُرِّی : اگر دنبال شعرهای پوست کنده و آپ تو دیت می گردید... اگر با سیاستمداران رابطه خوبی ندارید... اگر فکر می کنید با هر چیزی می شود شوخی کرد... اگر فکر می کنید وبلاگ می تواند ابزاری برای نوشتن اشعار بدون سانسور باشد... چرا فکر می کنید جوابتان را پیدا کرده اید؟ زهی خیال باطل!

دمش گرم ها : بروز – بدون سانسور –دارنده چندین کتاب منتشر شده- جزو معدود خانم های طنزپرداز!

ان شاء ا... ها : دامین اختصاصی ثبت کند - در مورد مسائل امنیتی وبلاگ محتاط باشد تا مجدداً هک نشود– از کتابهایش برای ما هم بفرستد (صلواتی!)

(برای دیدن وبلاگ کلیک کنید)

> منو برق گرفته!!! : اگر نخواد مطلب طنز بنویسه بازم طنز از کار در میاد! بیان شیرین و نثر روانی دارد. نوشته ها بیشتر به نقل خاطرات و احساسات شخصی اختصاص دارد. جزو معدود وبلاگ هایی هست که حتی خواندن پست های بلندش هم اصلاً خسته کننده نیست. قالب ساده ای دارد. وقتی توی اسم وبلاگش سه تا علامت تعجب داره میشه حدس زد در پست هاش چه تعداد علامت تعجب به کار رفته!

دمش گرم ها: ساده و روان – صمیمی و شیرین – احترام به مخاطبان – وبلاگ مورد علاقه من!

ان شاء ا... ها : همکاری با نشریات را گسترده تر کند – یک دامین کوتاه ثبت کند که طول دامنه فعلیش از ارتفاع دماوند بیشتر است – جدی تر باشد و استعدادش را در سایر زمینه های طنز هم به کار بگیرد 

(برای دیدن وبلاگ کلیک کنید)

> پارک ممنوع؛ والا پنچر می شوید : این نام اشاره به مجموعه وبلاگ ها، فتوبلاگ ها و سایت هایی دارد با مدیریت یک آدم شوخ! اگر ازش بپرسید هوا چطوره؟ فردا یک وبلاگ می زند با موضوع هواشناسی! خلاصه موجودیست با قلم خوب بعلاوه ایده های جالب بعلاوه پشتکار بعلاوه سلیقه که می شود رضا احسانپور!

دمش گرم ها : دانش و اطلاعات کافی در طراحی وبلاگ – فعال... خیلی فعال! – دیدگاه متفاوت – آینده در حد تیم ملی

ان شاء ا... ها : تأسیس وبلاگ های جدید را بیخیال شود – طوری ادامه مسیر دهد که از دایره سلیقه مخاطب خارج نشود - به فکر چاپ یک کتاب به سبک رضااحسانپوری باشد 

(برای دیدن وبلاگ کلیک کنید)


مطلب ادامه دارد
نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
روزنوشت های یک پلیس وظیفه شناس - 18
تاريخ: بیستم بهمن 1388 ساعت :19:46

سوتی در حد تیم ملی!

درب اتاق رئیس به اتاقی باز میشه که سربازان کارهای اداری رو انجام می دهند. اونجوری که ما آزمایش کردیم تقریباً تمام صحبت های ما بصورت واضح در اتاق رئیس شنیده می شه و روی همین حساب وقتی رئیس هست اصلاً حرف های غیر پاستوریزه نمی زنیم.

امروز صبح رئیس از اتاقش اومد بیرون و گفت: سرهنگ فلانی با من کار دارن، من میرم اتاق ایشون. وقتی که رئیس رفت بلافاصله کار رو تعطیل کردیم و قرار شد من برم برای صبحانه ساندویچ بخرم. وقتی برگشتم پرسیدم: رئیس برگشته؟! گفتن نه. ساندویچ ها رو توزیع کردیم و خلاصه صفاسیتی! از هیچ مسخره بازی و چرت و پرت گفتنی حتی درباره خود رئیس دریغ نکردیم. اینقدر بلند بلند حرف می زدیم که گفتم اگه الان رئیس بیاد همه ما رو می فرسته هنگ مرزی خدمت کنیم. بچه ها حتی این رو هم مسخره کردن!

بعد از خوردن ساندویچ ها بدون اینکه در بزنم رفتم توی اتاق رئیس. دیدم رئیس قبراق و سر حال پشت میزش نشسته! لبخند روی لبم خشک شد! درست مثل کسی که عزرائیل رو دیده. 

تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که ازشون بپرسم «چایی می خورن؟! » بعد در رو بستم و دقیقاً 15 دقیقه بی صدا و بدون وقفه خندیدیم! سرخ شده بودیم و اشک از چشم هامون در اومده بود. صحنه اینقدر عجیب و دور از انتظار بود که نمی تونستیم جلوی خودمون رو بگیریم، ولی کاملاً بی صدا می خندیدیم تا بیشتر از این گند نزنیم. یکهو رئیس از داخل اتاق داد زد : «اگه چیز خنده داری هست بگین ما هم بخندیم!!» این حرفش مثل کبریت روی انبار کاه بود و خنده های قاه قاه و بلند بلند شروع شد...

بعداً بچه ها گفتن که از دیدن قیافه من وقتی رئیس رو دیدم خشکم زده بود بی اختیار خندشون گرفته. قیافم احتمالاً خیلی دیدنی بوده.

مثل اینکه وقتی من نبودم بقیه سربازها چند دقیقه ای از اتاق بیرون رفته بودن و هیچ کس برگشتن رئیس رو ندیده بود. تا یک ساعت هیچ کدوممون از خجالت تو اتاقش نرفتیم.


پی نوشت :

1- حیف که بعضی خاطرات مثل این رو نمیشه با اسم خودت بنویسی. وگرنه بعضی سوتی های من می تونه اینجا خوب بدرخشه!

2- میگن بعلت قطع کابل جاسک-فجیره اینترنت تا اطلاع ثانوی اختلال دارد! ولی بعضی از دوستان می گن با یک سری "چیز ...ـن ها" به طرز شگفت انگیزی تونستن کابل رو وصل کنن! الله اکبر!

3- روز 22 بهمن همه بچه های خوبی باشین! لااقل فکر سربازهای خسته هم باشید ... باور کنید دعاتون  می کنن...



نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
روزنوشت های یک پلیس وظیفه شناس - 17
تاريخ: چهاردهم بهمن 1388 ساعت :22:6

خشمِ شبِ یواش !

در دوره آموزشی یک شب پست نگهبانی ام نزدیک  آسایشگاه سربازان دیپلم بود. شب اولی بود که آنها به سربازی آمده بودند. دوری از خانه و هزار و یک جور مشکل عاطفی مخصوصاً برای دیپلم ها که سن و سال کمتری داشتند قابل تصور بود.

حدوداً نیمه های شب بود و همه خواب بودند که نگهبان یکی از آسایشگاهها با دوستش به سمت من آمدند و گفتند می خواهند سربازان جدید را اذیت کنند. خواستم منصرفشان کنم ولی فایده نداشت.

وارد آسایشگاه شدند و چراغها را روشن کردند و کلی داد و بیداد راه انداختند که این چه وضعیه و چرا نگهبان ندارید و چرا بدون لباس نظامی خوابیدید(!) و باید وسایل و ساک ها بازدید بشه و... سربازان جدید هم که از همه جا بی خبر به خط شده و کلی ترسیده بودند! اون وسط یک نفر پرسید: «الان این خشم شب حساب میشه؟! »اون دو تا مارمولک هم گفتن : بعله! خشمِ شبِ یواشه!

خلاصه چند نفر را نگهبان و ارشد تعیین کردند که تا صبح نگهبانی بدهند و بالاخره دست از سرشان برداشتند.

بیچاره ها... حتم دارم سربازهای بیچاره هنوزم که هنوزه نفهمیدن اون برنامه شب اول خدمتشون، تفریح مضحکی برای دو تا سرباز سادیسمی بوده!


پی نوشت :

1- چه می کنه «کاپیتان باقری!»

2- بعد شهرآورد داشتم چرت می زدم که رئیس زنگ زد و گفت برم برای بچه اش فلان کتاب رو از فلان جا بخرم!

تو رو خدا رو که نیست...!

منم خیلی راحت دروغ گفتم که امشب ماشین ندارم!

قطعاً به خاطر این 17 ماه خدمت می رم توی « جهنم اسفل السافلين»!

3- به خاطر اینکه این زنگ تلفن بی محل سرم حسابی درد می کنه و الان قرص خوردم.

4- کسی می دونه اون لاک پشتی که امروز با کاوشگر 3 رفت فضا کی بر می گرده؟!


نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |


Copyright © 2005-2009 - All rights reserved.
Writer & Designer: غرغرو Power: Blogfa (Iranian weblog service) Language: Persian
TanzDooni.com & TanzDooni.blogfa.com